
نمی دانم تا به حال فکر کردی که چرا این قدر اعلام می شود، آشغال ها را سر یک ساعت مشخص دم در بگذارید یا نه؟ می دانم که گاهی به مغزت خیلی فشار آوردی تا جوابش را پیدا کنی.
اما شاید هنوز نتوانستی به جوابی برسی. حتماً گربه ها را دیدی، گربه های چاق و بزرگی که توی شهر پر است. هیچ فکر کردی که این همه گربه چاق و خپل از کجا غذا می آورند و می خورند؟
بله ، درست است از همین آشغال ها. گربه های چاق و بزرگ شهر که تعدادشان هم کم نیست، وقتی غذایی برای خوردن پیدا نمی کنند مجبور می شوند سراغ کیسه های زباله ای بروند که آن ها را کنار خیابان گذاشتیم.
اگر کمی به این گربه های شکمو نگاه کنید می بینید که آنقدر توی کیسه های زباله را می گردند تا کی چیز خوشمزه پیدا کنند و بخورند . حتماً دلتان برای این موجودات بی نوا و گرسنه سوخت !
می دانم دیدن گربه های گرسنه دل سنگ می خواهد. اما حتماً انتظار ندارید که گربه ها مثل گربه لویی شانزدهم پشت میز بنشینند و با پیش بند و قاشق و چنگال غذا میل کنند و بعد هم با خلال دندان دندان هایشان را پاک کنند .
گربه های خپل با پنجه های قوی شان کیسه زباله را پاره کنند و زباله ها را توی خیابان پخش کنند و بعد غذایشان را می خورند. با پخش شدن این همه آشغال ، هم میکروب و بیماری سرایت می کند و هم بوی بدش تمام کوچه و خیابان را پر می کند.
صحنه جمع شدن پشه ها و مگس ها شپش ها ، موریانه ها ، مورچه ها و دیگر جانداران هم که مطمئناً برای هیچ کس صحنه جالبی نیست. برای این که چنین اتفاقاتی پیش نیاید شهرداری از همه مردم درخواست می کند تا زباله هایمان را در کیسه های محکم و مناسب قرار دهیم تا گربه ها نتوانند با پنجه هاشان آن را پاره کنند، در ضمن آشغال ها را سر ساعت معینی دم در بگذاریم تا ماموران شهرداری آن ها را سر یک ساعت معین جمع کنند.
این طوری هم کار شهرداری راحت تر می شود و هم جلوی رشد میکروب و بیماری گرفته می شود، در ضمن گربه ها هم فرصت کمتری برای کثیف کردن منظره شهر دارند و دیگر نمی توانند کیسه های زباله را با پنجه هایشان پاره کنند. بنابراین وقتی هر شب همه مردم شهر هم زمان آشغال ها را دم در بگذارند ، علاوه بر این که نظم را تجربه می کنند. در یک اقدام دسته جمعی به شهرداری نیز کمک می کنند. به هر حال وجود گربه ها تنها علت برای گذاشتن سر ساعت زباله ها نیست .
دلایل دیگری هم هست که اگر فرصت شد در شماره های آینده به آن می پردازیم . دلایلی که شاید توجه به آنها کمک کند تا همه راس ساعت معین شده برای گذاشتن زباله اقدام کنند. پس شب ها ، وقتی مامان داد زد؛ « آشغال ها» ببر و آشغال ها را تحویل بده و خوب دور و بر را نگاه کن که سر و کله ی یک گربه چاق و بزرگ پیدا نشود! بعدش را هم که خودت می دونی ، گربه لویی شانزدهم پشت میز با کارد و چنگال و پیش بند منتظر آشغال های توست تا آنها را با سس قارچ بخورد!
برچسب: نویسنده: فرومی تاريخ: سه شنبه 31 فروردين 1395 ساعت: 17:15

«خواهش می کنم مهدی جان دوباره شروع نکن!»
مادر این را گفت و چادرش را سر کرد؛ با ابروهای گره کرده گفت:«مادر برای خودت می گم، دیدی که دکتر چی گفت؟»
نشستم روی صندلی کنار پنجره؛ به سمتم آمد و چوب های زیر بغلم را گرفت و کنار صندلیم گذاشت. گردنم را دراز کردم و از پنجره بیرون را نگاه کردم. خیابان شلوغ بود. همه از مرد و زن، کوچک و بزرگ به خیابان ها آمده بودند. حتی پیرمرد سیبیلوی که سرایداره ساختمان بود.
تا خواستم چیزی بگویم مادر گفت:«خب دیگه باید برم!»
پیشانیم را بوسید و ادامه داد:«ایشالا سال دیگه!» مادر منتظر خدا حافظیم نماند و از اتاق خارج شد اما هنوز صدایش توی گوشم بود:«دیگه سفارش نکنما؟!» در را که پشت سرش بست صدای شکستن دلم را می شنیدم. چقدر برای امروز نقشه کشیده بودم، حیف آن همه زحمت. با بچه های کلاس، چقدر پرچم و مترسک ساختیم...
چقدر پلاکارد نوشتیم و خودمان را برای امروز آماده کردیم!...
حتما تا بحال بچه ها صف بسته اند و جمع شده اند توی میدان. نمی خواستم مادر از دستم برنجد اما هرچه فکرش را هم می کردم دلم راضی نمی شد بخاطر پای شکسته ام گوشه خانه بنشینم و زل بزنم به خیابان. ساعت یک ربع به نه صبح بود.
تصمیم را گرفتم و دلم را زدم به دریا. آماده شدم و چوبدستی به دست راه افتادم به سمت آسانسور. پشت در آسانسور منتظر بالا آمدن آسانسور شدم. فایده ای نداشت انگار آسانسور دلش نمی خواست بالا بیاید.
با هر زحمتی بود از پله سه طبقه را پایین آمدم و خود را به در ساختمان رساندم. پایم کمی تیر می کشید. توجهی نکردم. در را باز کردم.خیابان پر از جمعیت بود.
لبخند زنان، در را پشت سرم بستم و به سمت مدرسه به راه افتادم. به انتهای خیابان دوم که رسیدم دیگر نمی توانستم راه بروم. درد پایم آنقدر شدید شده بود که نمی توانستم از جایم تکان بخورم. خواستم با ماشین خودم را به مدرسه برسانم اما خیابانها همه بسته بودند و هیچ ماشینی حق عبور از خیابان را نداشت. خواستم به خانه برگردم اما تا خانه هم فاصله کمی نبود.
کنار جدول خیابان نشستم و زدم زیر گریه. ناگهان دست گرم و مهربانی را روی شانه ام احساس کردم. سرم را بلند کردم. سرایدار ساختمانمان بود،همان پیرمرد سیبیلو؛ ویلچر به دست بالای سرم ایستاده بود. با چشم های از حدقه در آمده به او زل زدم.
خندید و قاب عکسی را که روی ویلچرش بود، برداشت و گفت:«بشین پسرم!...حتما خیلی خسته شدی!»
پرسیدم:«شما؟...این قاب عکس؟...»اما نتوانستم حرفم را تمام کنم. لبخند روی لب هایش گم شد و با نگاه غمگینی گفت: «عکس پسرمه!...سال 57 توی تظاهرات کشته شد. روی ویلچر نشستم و
گفتم:«متاسفم!» بی آنکه به حرف هایم توجهی داشته باشد ادامه داد: «آنوقت ها یک مامور شهربانی بودم و...» اشک هایش را با گوشه آستینش پاک کرد ویلچر را حرکت داد و گفت: «از اون سال به بعد هرسال توی راهپیمایی شرکت می کنم.»
به اطرافم نگاه کردم و گفتم: «مدرسه من از اونطرفه!»
خندید و گفت: «مدرسه؟...مگه نمی خوای بری راهپیمایی؟»
گفتم :«چرا؟ ولی اینطوری نمی تونیم تو اینهمه آدم پیداشون کنیم...گم می شیم!»
پیرمرد سیبیلو قهقه ای زدو گفت:«مگه آدمم تو خونش گم میشه؟...پسرم هدفمون راهپیماییه!...مهم نیست که کجای این جمعیت وایسادی؟!...مهم اینکه جات خالی نمونه!»
حق با او بود خندیدم و گفتم:«ممنون پدر بزرگ که نذاشتید جام خالی بمونه!» دستی به سرم کشید و گفت:« این تنها کاریه که برای زنده نگهداشتن پسرم ازم بر میاد!»
مردی سه پسر داشت. روزی سه پسرش را صدا کرد و به اولی یک خروس، به دومی یک داس و به سومی یک گربه داد. ..
برچسب: نویسنده: فرومی تاريخ: سه شنبه 31 فروردين 1395 ساعت: 17:15

چنان چه ساقه درختی را که بیشتر از یکسال عمر دارد ببرید و به مقطع آن نگاه کنید، حلقه هایی نوار مانند به شکل روشن و تیره که بطور متناوب در مقطع بریده شده درخت نمایان است، مشاهده می شود.
وقتی یک درخت رشد می کند و بزرگ می شود لایه های جدیدتری از جنس چوب در زیر پوست درخت ساخته می شود.
هرسال که میگذرد یک لایه یه لایه های درخت افزوده می شود. وقتی یک درخت را می بریم حلقه هایی را می بینیم که داخل یکدیگر قرار گرفته اند. تعداد این حلقه ها سن درخت را نشان می دهد .اما بچه های عزیز همانطور که می دانید این کار درستی نیست که برای تعیین سن درخت، آن را قطع کنیم پس می شود گفت که ما می توانیم از روی قطر و ارتفاع درخت حدس بزنیم که سن درخت چقدر است.
هر چقدر پهنا و بلندی یک درخت بیشتر باشد عمرش نیز بیشتر است. سن بعضی از درختان به صد سال نیز می رسد. درخت هرچه ستبرتر و بلندتر باشد، سن بیشتری دارد.
با افزایش سن درختان، لایه های دیگری در زیر پوستش درست می شود. رنگ لایه ایی که در زمستان به وجود می آید با لایه ای که در تابستان به وجود می آید متفاوت است. این اختلاف رنگ لایه ها به ما کمک می کند تا سن درخت را تعیین کنیم، هنگامی که درختی را می بریم در سطح بریدگی حلقه هایی می بینیم که درون همدیگر قرار دارند.
اگر درختی 20 حلقه در مقطع خود داشته باشد، می شود بگوییم که تقریباً بیست ساله است و درختی که 60 حلقه دارد تقریباً شصت ساله است. این روش ساده ترین روش تعیین سال درختان است، اما در این روش برای شمارش حلقه ها باید درخت را قطع کنیم.
درختان مانند دیگر گیاهان دارای ریشه و ساقه و برگ و تخمند و سبز می باشند و تقریباً قدیمی ترین گیاهان درخت ها هستند.
در منطقه شمال غربی اتازولی درختان عظیمی بنام (ساکوئیا) وجود دارند که عمر آنان بیش از چهار هزار سال است . یعنی پیش از چهار هزار سال است . یعنی پیش از «که کریستف کلمب آمریکا را کشف کند درختان کهن سالی در آن جا بوده اند. ضمناً درختان از همه گیاهان سبز بزرگترند.
بلندترین درختانی که روی زمین وجود دارند، درختان عظیم کالیفرنیا می باشند که آن هار «ردوود» می نامند که بلندترین آن ها 364 پا ارتفاع دارد.
برخی دانشمندان معتقدند که درختان « آکالیپتوس» در استرالیا زمانی که بلندی درختان «ردوود» کالیفرنیا می رسیده اند، اما امروزه «آکالیپتوس» ها تقربیاً پنجاه فوت از «ردوود» ها کوتاه ترند.
دو نوع درخت دیگر هم وجود دارند که تقربیاً به بلندی «ردوود»ها می رسند و یکی از آن ها عبارت است از درختی معروف به سرو «دوگلاس» و دیگری معروف به «ساکوئیا» که ارتفاع بعضی از آنان تا سیصد پا رسیده است.
ریشه درخت هم آب و مواد معدنی لازم را به درخت می رساند و هم آن را سر پا نگه می دارد و هر چه درخت ها بزرگتر و قوی شوند . ریشه های آن ها هم به همان نسبت بزرگ و بزرگ تر می شود. آیا شما می دانید که ریشه درخت ها بقدر دایره وسعت شاخه های آن در زیر زمین گسترده است؟
درخت ها هم مانند دیگر موجودات زنده برای رشد و تکامل خود به مواد غذایی نیاز دارند. درخت مواد معدنی و آب را از خاک می گیرد و گاز کربنیک را از هوا.
رنگ سبز برگ ها، انرژی را از نور خورشید می گیرند، با آن مواد قندی و نشاسته و سلولز درست می کنند. بنابراین، درخت برای بقای خود به فعل و انفعالات شیمیایی دست می زند .
برچسب: نویسنده: فرومی تاريخ: سه شنبه 31 فروردين 1395 ساعت: 17:15

این عکس واقعی است. حتماً برای شما هم پیش آمده که این طوری یا شبیه این طوری، ضایع شوید.
ضایع شدن جلوی در همسایه وسط یک مهمانی با کلاس بین آدم های رودربایستی دار و ... اوه... مدل های زایدی از ضایع شدن را می شود برشمارد.
آدامسی را انداختی گوشه لپت و هی می جوی و می جوی و هی بادش می کنی و بادکنکت را می ترکانی و دور لب و لوچه ات می چسبد و بعد دوباره جمعش میکنی و هی دوباره و دوباره و دوباره.
بعد 24 ، 25 ساعتی از جویدنت گذشت و دندانهایت از بس که جوید خسته شد، آن موقع است که آدامس بزرگت دیگر پوسیده و اگر رضایت بدهی دیگر باید بیاندازیش دور، توی سطل آشغال و از آنجایی که توی کل این شهر اصلا سطل آشغال نیست و تا می خواهی آدامست را یک جا پرت کنی همه سطل آشغال ها ناپدید می شود.
برای همین هم دور و برت را خوب نگاه می کنی و آدامست را یواش در می آوری و پرت می کنی وسط خیابان، بگذریم از ماشین بیچاره ای که ممکن است از روی آدامس رد بشود و لاستیک هایش بچسبد و پشت سرش قطار ماشین های تصادفی صف بکشند.
شما فکرش را بکنید که یک آدم با شخصیت باکلاس که موقع راه رفتن ابرها را نگاه می کند و برای همه هم محل هایش پشت چشم نازک می کند، در حالی که کیف سامسونتش را توی دست هایش گرفته و دارد از خیابان رد می شود یکمرتبه کفش های صدهزار تومانی شیکش روی آدامس خوشگل تو بچسبد و همینطور که کفشش را بلند می کند آدامست زیر پاهایش کش بیاید.
فکرش را بکن تمام هم محلی ها و آدم های کوچه و بازار هم صف کشیدند این طرف خیابان و دارند آقای باکلاس را نگاه می کنند و از هیبت و کلاسش به وجد آمدند با دیدن صحنه کش آمدن آدامس و چسبیدن کفش های شیکش به کف آسفالت چه احساسی می کنن؟
آقای با کلاس هی پاهایش را می کشد تا بلند کند ولی کفش هایش چسبیده هی تلاش می کنند و فشار می آورد ولی ته کفش هایش چسبیده و پاهایش از زمین کنده نمی شود. آن طرف تر هم که نگو! صف هم محل هایش و مردم کوچه بازار که ایستاده اند و نظاره می کنند و احتمالاً هم کلی می خندند. از آن طرف هم ماشین ها دارند با سرعت نزدیک می شوند و با دیدن آقای با کلاس وسط خیابان تعجب می کنن و احتمالاً فکر می کنند زدن به این آقای با کلاس 100 امتیاز دارد و در نتیجه پاهایشان را روی گاز می گذارند و بقیه اش را هم حدس بزنید...
این یک داستان واقعی است مرد با سر باند پیچی و دست و پای شکسته توی بیمارستان بستری شده کیف سامسونتش هم زیر سرش است و دلارهایش از لای کیفش بیرون زده .
شما به این طرف و می روید وهمانطور که عرق شرم روی چهره تان نشسته، دولا می شوید که آدامستان را بردارید تا واقعه چند لحظه قبل دوباره تکرار نشود. دولا می شوید، دستتان آدامسی می شود به کف خیابان می چسبد، ماشین با سرعت به طرف شما می آید احتمالاً او هم هوس مسابقه کرده زدن شما گرچه 100 امتیاز ندارد ولی از هیچی که بهتر است !
حادثه تکرار می شود اقای با کلاس روی تخت بیمارستان خوابیده ، او هنوز به ابرها نگاه می کند...
برچسب: نویسنده: فرومی تاريخ: دوشنبه 30 فروردين 1395 ساعت: 3:02
همین طور که می رفت چشمم به خیابان خورد که اسم ارمغان رویش بود. داد زدم: «بابا بابا خودش است، ارمغان.» بابا تندی ترمز کرد. سر آبجی به صندلی خورد و زد زیر گریه.
بابا گفت: «این چه وضع آدرس دادن است. دق مرگم کردی.»
- به من چه! ازش رد شدی دیگر. مادر، آبجی را ناز کرد و پدر دنده عقب گرفت تا به خیابان ارمغان برسد. همین طور که می رفت و سرش رو به عقب بود ایستاد و گفت: «یا اباالفضل! کارمان درآمد.»
پلیس موتورسوار بغل ماشین بابا ایستاد و گفت: «مدارک.» بابا برگه ی جریمه را تا کرد و با عصبانیت توی جیبش گذاشت و مجبور شد کلی راه را برود و دور بزند تا به خیابان ارمغان برسد.
مادر گفت: «آقای محترم، شوهر عزیزم. نخواستیم غافل گیرش کنی! زنگ بزن آدرس دقیقش را بگیر. این طوری تا شب نمی رسیم ها.»
پدر گوشه ای توقف کرد و گفت: «راست می گویی.» و دست کرد توی جیبش و کلی خرت و پرت از جیبش درآورد.
وسایل انباری به گرد جیب بابا نمی رسیدند. از پول مچاله شده گرفته تا کاغذ باطله، کارت، آدامس و کلید توی جیب بابا بود. بدون آن که آن ها را مرتب کند یکی یکی نگاه شان کرد و به آخرین برگه که رسید گفت: «وای، آدرس را نیاوردم! شماره هم توی برگه ی آدرس نوشته بودم.»
ماشین را دوباره روشن کرد و خنده ای تحویل مادر داد: «اشکالی ندارد. این جا شهر کوچکی است. سالار و باغ مرکباتش معروف اند. از مغازه داری، کاسبی، کسی می پرسیم.»
همین طور که می رفت به جوانی رسید که سر کوچه ایستاده بود. پدر بوقی زد و گفت: «جوان، آقای سالار محبی را می شناسی؟ صاحب باغ مرکبات راه نارنج.»
جوان جلو آمد و سر خم کرد. با اعتماد به نفس عجیب گفت: «سالار! مسافرید. خوش آمدید به شهر ما. پس چرا از این جا آمدید؟»
و دستش را به طرف مخالف دراز کرد: «باغ سالار آن طرف خیابان است.»
پدر گفت: «مگر این جا ارمغان نیست؟»
- چرا، این جا ارمغان جنوبی است. سالار انتهای ارمغان شمالی است. پدر چشم هایش را بست و نفسی از سر درد کشید.
مادر گفت: «من دیگر چیزی نمی گویم. خودت هر گلی زدی به سر خودت زدی.» به ارمغان شمالی رسیدیم، اما مگر این خیابان تمامی داشت.
آبجی گفت: «مامان مامان دستشویی دارم.»
پدر زد روی پایش: «بیا... کارمان درآمد. حالا که داریم خانه اش را پیدا می کنیم بچه بی قراری می کند. بچه جان صبر کن الآن می رسیم!»
پدر گفت: «خب، این جا هم سرسبز است. معلوم است ته اش به باغ سالار می خورد.» تشنه ام بود. گفتم: «مامان آب داریم؟» اما کلمن خالیِ خالی بود.
مادر گفت: «با آن که می خواستم حرفی نزنم، اما یک گوشه نگه دار. دستشویی ای، آبی...» گلدسته های مسجد از دور پیدا بود. پدر گازش را گرفت.
به مسجد که رسید گفت: «خوب شد. هر کسی کاری دارد برود انجام بدهد. دیگر موقع نماز است. نمازمان را این جا می خوانیم.»
پدر سرحال برگشت. روی دستش کاغذی بود و در ماشین را باز کرد و گفت: «سوار شوید.» کاغذی را به مادر نشان داد و گفت: «پیدایش کردم. جوان فلان فلان شده سر کارمان گذاشته بود. توی مسجد آدرس دقیق سالار را از پیرمردی گرفتم. می شناختش.
بنده خدا کلی تعارف کرد برویم خانه اش.» مادر گفت: «خدا پدرش را بیامرزد؛ وگرنه معلوم نبود امشب چه بلایی سرمان می آمد.»
پایان
برچسب: نویسنده: فرومی تاريخ: دوشنبه 30 فروردين 1395 ساعت: 3:02

جلبک ها در بین گیاهان دارای ابتدائی ترین نوع زندگی می باشند، گروهی از آن ها همیشه بصورت سلول های مستقلی هستند. یعنی یک سلول از سلول دیگری جوانه زنده و همین طور ادامه یافته و رشته های درازی بوجود می آید که شباهت زیادی به دانه های تسبیح دارد.
انواع دیگر جلبک ها جوانه در آورده و توده انبوهی را پدید می آورند. این توده انبوه شبکه بسیار بزرگی از سلول های فشرده به هم است که دارای طرح های زیبایی نیز می باشد. برخی دیگر از جلبک ها کم کم منقسم شده و دسته های پراکنده دیگری را بوجود می آورند.
تمام جلبک ها محتوی ماده سبزینه «کلروفیل» می باشند که با این وسیله نور آفتاب را جذب کرده و غذای خود را می سازند. عمومی ترین جلبک های سبز آن هائی هستند که همچون توده سبزرنگی در استخرهای راکد دیده می شوند.
برخی از جلبک های دریایی چه بزرگتر باشند و یا کوچک علاوه بر داشتن ماده ی سبزینه «کلروفیل» دارای ماده قهوه ای رنگ مایل به زرد نیز می باشند و چنان ساقه ی کلفتی دارند که می توان از آن بعنوان طناب استفاده نمود. برخی از جلبک ها برای ما ماده «ید» را بوجود می آورند.
جلبک های قرمز، نیز گیاهان شگفت انگیز دریا می باشند و شکل آن ها بسیار ظریف و دارای ساقه های مختلف به رنگ قرمز می باشد و گاهی اوقات تعداد آن ها بقدری فراوان است که آبی را که در آن زندگی می کنند به رنگ قرمز در می آورند و علت قرمزی رنگ « دریای احمر» یا «دریای سرخ» به خاطر همین جلبک های موجود در آن است.
«دیاتوم ها» جلبک هایی هستند که پوستی ظریف دارند. و وقتی که این جلبک ها بمیرند، بوته های آن ها رسوب می کند، و لایه های رسوبی دریایی را پدید می آورد. که گاهی ضخامت این لایه ها ممکن است به چندین متر برسد. که علف های هرزه چگونه زیاد می شوند؟
در حقیقت چیزی به نام علف هرزه وجود ندارد، زمانی که کشاورزی بذرها را در زمین می افشاند ، امیدوار است که محصول خوب و زیادی برداشت نماید، بنابراین هر گیاه دیگری که در کشتزارش بروید و مزاحم رشد محصولش شود، آن را علف هرزه می نامد.
اصولاً گیاهان هرزه زیان آورند. بعضی از آن ها، برای گاو و اسب سمی اند. آن ها از آب و خاک و آفتاب و مواد معدنی مزارع استفاده کرده و به محصولات ضرر می رسانند .
گاهی هم مانند انگل عمل نموده و حتی شاید در برابر حشرات، آفات نباتی نقش میزبان را داشته باشند. بنابراین زیان و خسارت فراوانی را فراهم می سازند. راه های گوناگونی باعث ازدیاد علف های هرزه می شوند.
از جمله گرو و خاک، علوفه های دیگر، زباله و کودهای حیوانی هستند که آن ها را از جائی به جای دیگر انتقال می دهند. اما بیشتر آن ها که این همه خسارات را باعث می شوند نه تنها در اثر بی توجهی کشاورزان توسعه می یابند، بلکه خود دارای وسایلی هستند که به کمک آن ها دانه های خود را پراکنده می سازند.
بعضی از گیاهان هرزه چنان گسترده و فراوانند که به نظر می رسد که به هر حال قسمتی از آن ها عملاً و تحت هر شرایطی زنده هستند.
بعضی از آن ها هم برآمدگی ا و شاخک های موی مانندی بر روی دانه ها و میوه های خود دارند که این شاخک ها سبب می شود که باد دانه ها را به مسافاتی دورتر حمل کند. چون این علف های هرزه زیان فراوانی به مزارع وارد می سازند، بنابراین کشاورزان پیوسته بر علیه آن ها به مبارزه برخاسته اند و خلاصه امروزه مواد شیمیایی یکی از ابزار موثری است که جهت سرکوبی و مبارزه با رشد و گسترش و پیدایش گیاهان هرزه بکار برده می شود.
برچسب: نویسنده: فرومی تاريخ: دوشنبه 30 فروردين 1395 ساعت: 3:02
مادر پرسید: «خانه اش را بلدی؟»
پدر به صندلی ماشین تکیه داد و گفت: «اختیار دارید خانم! مثل کف دست.» و دستش را جلو مادرم گرفت. یکهو فرمان چرخید و ماشین به کنار جاده منحرف شد.
مادر دستپاچه گفت: «چه کار می کنی مرد؟ کور که نیستم. کف دستت را بارها دیدم.»
پدر هول شد و دو دستی چسبید به فرمان و ماشین را کنترل کرد. گفتم: «حالا خوب شد سرعتت کم بودها؛ وگرنه باید خبر مرگ مان به آقا سالار می رسید.»
مادر سرش را به عقب چرخاند: «زبانت را گاز بگیر. این چه حرفی است که می زنی.»
پدر انگشت اشاره اش را به بینی اش نزدیک کرد؛ یعنی باید ساکت باشیم. سر راه به تابلویی رسیدیم.
پدر گفت: «خیابان گلشن بود یا گلچین؟»
مادر به تابلوی بالای سر نگاه کرد: «ببین، خیابان گلشن سمت راست و گلچین مستقیم. مگر آدرسش را بلد نیستی؟»
پدر گوشه خیابان ترمز کرد و گفت: «چرا، بلدم. آدرسش را گرفته بودم.»
مادر گفت: «خب آدرس را ببین کجا نوشته.»
ماشین را روشن کرد و گفت: «هوش و حواسم سر جایش است. آخ چه کیفی می دهد خانه سالار جانم! الآن خانواده اش منتظرند.» و این طوری حرف را عوض کرد.
فرمان را به طرف راست چرخاند. جاده ای باریک که دو طرفش پر از درختان سبز بود. آبجی با دیدن درختان گفت: «من توت می خواهم. توت می خواهم.»
پدر دنده را عوض کرد و گفت: «دخترم، صبر کن الآن می رسیم. این توت ها مال مردم است. باغ سالار پر از درخت توت های قرمز و سفید است. رسیدیم، تو را تحویل درختان می دهم.»
یک دفعه پدر توقف کرد. رو به رو یک در بزرگ بود و دیگر راه خروج نداشت.
مادر گفت: «چی شده؟»
پدر به جلو اشاره کرد. مادر دستش را کوبید روی پاهایش و گفت: «وای، امان از دست تو مرد! این جا که بن بست است.»
پدر از ماشین پیاده شد و گفت: «اشکالی ندارد. ببین چه هوای خوبی است. پیاده شوید. نشستن کنار این رود صفا دارد.»
لب رودخانه نشست و شلپ و شلپ آب را به صورتش پاشید. نفس عمیقی کشید و گفت: «چرا نشستید. خب این هم جزئی از مسافرت است. خوبی اش این است که این جا بن بست است. حالا معلوم شد که باید مستقیم برویم.»
از ماشین پیاده شدیم و سر و صورت مان را توی آب رودخانه صفا دادیم. یک دفعه آبجی جیغ بلندی کشید و پرید بغل مامان.
مادر گفت: «چی شده عزیزم؟» زبانش بند آمده بود. جلو در خانه، یک سگ وحشی دهانش را باز کرده بود و زبانش را دو متر بیرون آورده بود. با دیدن ما پارس کرد. صدایش مثل بمب توی گوشمان صدا کرد.
چهارنفری پریدیم توی ماشین و بابا در را بست. با ترس گفت: «شیشه را بالا بکشید. این سگ هار است.» و ماشین را روشن کرد. سگ دوید طرف ماشین و بالا و پایین پرید. بابا که هول شده بود دنده را به زور عوض کرد و گفت: «برو ببینم سگ بی تربیت!» دنده عقب تا سر خیابان رفت. دیگر از سگ خبری نبود. نفس راحتی کشیدیم.
مادر گفت: «وای، چه کار کنم با تو!»
گفتم: «این که کاری ندارد. یک زنگ بزن به آقا سالار آدرس دقیقش را بگیر.»
بابا از ماشینی سبقت گرفت و گفت: «نه پسرم، می خواهم غافل گیرش کنم. صبر کنید الآن خانه اش را پیدا می کنم. بعد از گلشن چی بود؟ ارمغان، آرمین...» همین طور که می رفت چشمم به خیابان خورد که اسم ارمغان رویش بود.
داد زدم: «بابا بابا خودش است، ارمغان.» بابا تندی ترمز کرد. سر آبجی به صندلی خورد و زد زیر گریه.
بابا گفت: «این چه وضع آدرس دادن است. دق مرگم کردی.»
ادامه دارد. ....
برچسب: نویسنده: فرومی تاريخ: يکشنبه 29 فروردين 1395 ساعت: 3:56

چرا انجیر اینقدر هسته دارد؟
انجیر یکی از قابل توجه ترین میوه ها در جهان است.
از زمان های پیش از تاریخ، انجیر به عنوان یک غذای پر ارزش برای انسان به شمار می رفته است همچنین زمانی از نظر مزه لذیذی که داشت مورد توجه پادشاهان و امپراطوران بوده ولی در دوره ای دیگر غذای اصلی بردگان را تشکیل می داده است.
از شیره انجیر الکل و نوعی رنگ برای پارچه می سازند. از برگ های انجیر برای صیقلی کردن عاج استفاده شده یا اینکه از پوست درخت آن ریسمان درست می کنند. انجیر انواع زیادی دارد ولی خوشمزه ترین آن ها انجیر ازمیر می باشد.
که بنام یکی از شهرهای کشور ترکیه نامگذاری شده است. این نوع انجیر در حال حاضر در ایالت کالیفرنیای آمریکا کاشته می شود. هنگامی که به یک انجیر بزرگ گوشت دار نگاه می کنیم در حقیقت تنها یک چیز کیسه مانندی را می بینیم که تقریباً قسمت فوقانی آن مسدود است.
در داخل آن گل های واقعی زیادی وجود دارند که تولید گرده می کنند و آن ها را دانه می نامیم. لیکن در واقع آن ها دانه یا تخم انجیر نیستند بلکه خود میوه واقعی انجیر محسوب می شوند.
در کاشت انجیر ازمیر عمل بسیار جالبی اتفاق می افتد . عمل لقاح در انجیر ازمیر فقط به وسیله گرده انجیر کاپری امکان پذیر است. اگر چه انجیر کاپری دارای مقدار زیادی گرده می باشد ولی برای آزادی این گرده و رساندن آن به انجیر ازمیر، فقط با کمک حشره کوچکی شبیه زنبور که معروف به زنبور انجیر است، این کار انجام می شود.
زنبور انجیر تا وقتی که انجیر کاپری برای تخمک گذاری آمادگی پیدا کند، در آن زندگی می کند سپس انجیر کاپری را ترک کرده و گرده آن را با خود می برد، زنبور مذکور بر روی انجیر ازمیر می نشیند و گرده ای را که خود آورده بر روی گل های آن پخش می کند.
انجیر میوه ای است مبارک چرا که نامش در قرآن آمده و حتی به آن قسم خورده شده و کلام الهی خود صحه ایی بر ارزش غذایی و دارویی انجیر است. این میوه به فرموده حضرت رسول (ص) میوه ای از بهشت است. به دلیل اینکه میوه ای است بدون هسته که بواسیر را قطع می کند و برای نقرس مفید و سودمند است.
حضرت علی(ع) می فرمایند خوردن انجیر بر شما لازم است. زیرا که برای قولنج سودمند است و همچنین امام رضا(ع) می فرمایند انجیر رطوبت بدن را از بین می برد و استخوان را محکم کرده و مو را بر بدن می رویاند و درد را از بین می برد و با وجود انجیر نیازی به دارو نیست.
سقراط پدر علم طب همیشه انجیر را برای بیماران به خصوص بیمارانی که تشنگی و تب داشتند تجویز می کرد. انجیر درختی از تیره توت است. درخت انجیر دارای میوه خوش طعم، مقوی، انرژی زا و فربه کننده است که به صورت تازه و خشک مصرف می شود. انجیر دارای مقدار متنابهی آهن، کلسیم، فسفر، سدیم، پتاسیم، منیزیم، منگنز، کلر، گوگرد، مس، روی و ویتامین های A وB و C است که دانش پزشکی امروزه این میوه با ارزش را برای همه ضروری دانسته است چرا که تامین سلامتی آن به اثبات رسیده است.
خوردن انجیر تازه اختلالات گوارشی را برطرف نموده و معده و روده را تقویت می کند این میوه مقوی و مغذی می تواند در بیماران عصبی به عنوان بهترین غذا محسوب شود و همچنین انجیر به علت سرشار بودن از پتاسیم تامین کننده سلامتی کودکان ضعیف کم خون و بی اشتها است.
همچنین مالش خیسانده برگ خشک انجیر در سرکه پوسته پوسته شدن دست را درمان می کند و مالش سر با خیساندن برگ انجیر از ریزش مو جلوگیری می کند.
در قدیم از شیره انجیر برای تهیه پنیر استفاده می شده. انجیر میوه ای است که تمام خواص قندهای طبیعی را دارا می باشد و می توان برای کودکان از شیره انجیر استفاده کرد. بعضی از مرباهای آماده و بهداشتی از شیره انجیر تهیه می شود.
خاصیت ملین بودن انجیر مربوط به دانه های این میوه بهشتی است که در صورت تمایل می توان آن ها را خارج کرد. تاثیر این دانه ها در رفع تب قابل توجه است.
برچسب: نویسنده: فرومی تاريخ: يکشنبه 29 فروردين 1395 ساعت: 3:56
| " + MessageText + " |
برچسب: نویسنده: فرومی تاريخ: يکشنبه 29 فروردين 1395 ساعت: 3:56
روزی جحا الاغش را برد توی بازار تا بفروشد. به دلالی گفت: اگر بتونی این الاغ چموش را برایم بفروشی انعام خوبی به تو می دهم.
دلال افسار الاغ را گرفت و رفت وسط بازار و شروع کرد به تعریف کردن از الاغ و اینقدر از چالاکی و نجابت و سلامت الاغ تعریف کرد که جحا پشیمان شد و با خودش گفت: مگر هیچ آدم عاقلی چنین مالی را از دست می دهد.
سریع افسار الاغ را از دست دلال بیرون کشید و خوشحال به سمت خانه به راه افتاد.
دوستان جحا که خرش را اندازه خودش می شناختند متوجه شدند که روز به روز ضعیف تر می شود.
یک روز به جحا گفتند: مگر به خرت غذا نمی دهی که این قدر لاغر و ضعیف شده؟
جحا گفت: چرا، شبی دومن جو از من جیره می گیرد.
دوستانش گفتند: پس چرا این قدر لاغر شده؟
جحا گفت: هی بسوز پدر نداری، بیچاره خرم جیره یک ماهش را از من طلبکار است.
برچسب: نویسنده: فرومی تاريخ: پنجشنبه 26 فروردين 1395 ساعت: 14:15

بعضی وقت ها سؤال هایی داریم که جوابش را باید از بزرگترها بپرسیم.
- چرا باید گوشت بخوریم؟
- چرا باید حیوونا رو به خاطر خودمون اذیت کنیم؟
- چرا بعضی از آدما گوشت نمی خورن؟
- گیاه خوار یعنی چی؟
در ابتدا باید بدانیم که بدن ما برای رشد به پروتئینِ کافی نیاز دارد. پروتئین هم از گوشت سفید و قرمز و بعضی دیگر از مواد غذایی به بدن ما می رسد.
در صورت نخوردن گوشت، بدن رشد کافی نمی کند و ممکن است به بیماری های بسیاری مبتلا شویم. نقشی که پروتئین در بدن ما ایفا می کند این است، به خاطر همین خوردن پروتئین برای ما ضروری است:
پروتئین نقش بسیار مهمی در اعمال حیاتی تمام موجودات زنده، از کوچکترین ویروس گرفته تا بزرگترین پستاندار و از جمله انسان بازی می کند و اگر بخواهیم ترکیبی را به نام «اساس زندگی» بخوانیم، باید آن را به پروتئین اطلاق کنیم.
در بسیاری از سایر کشورها، کمبود پروتئین بعد از کمبود انرژی، دومین عامل سوء تغذیه شدید و مرگ و میر است.
مواد غذایی حیوانی مانند تخم مرغ، شیر، پنیر، ماست، گوشت قرمز، مرغ و ماهی نمونه هایی از مواد غذایی حاوی پروتئین کامل هستند.
پروتئین ها برای رشد و نگهداری بافت ها، تشکیل اجزاء ضروری بدن، تنظیم تعادل آب بدن، مبارزه با میکروب ها و ویروس ها، انتقال مواد مغذی در بدن مورد نیاز هستند.
بدن از پروتئین ها در ساختمان تمام سلول ها، تنظیم بسیاری از فرآیندها و به عنوان منبع انرژی استفاده می کند.
از جمله نقش های جالب پروتئین ها در بدن این است که در کنترل اشتها دخالت دارند.
غذاهای پروتئینی به محض مصرف منجر به فرستادن پیام هایی به مرکز سیری در مغز می شوند که به بدن می گویند چه هنگام خوردن غذا کافی است.
فقدان پروتئین در رژیم غذایی منجر به استفاده بدن از منابع پروتئینی خودش می گردد. ضعف ماهیچه ای، نازک شدن و کم پشت شدن موها، تأخیر در ترمیم زخم ها و سوء هاضمه علایم کمبود دریافت پروتئین هستند. ضعف در عملکرد قلب نیز از علایم کمبود پروتئین است.
انسان ها اکثراً همه چیز خوار هستند. این به آن معناست که ما مواد غذایی گیاهی و حیوانی را می خوریم. بدن ما طوری ساخته شده است که می تواند از منابع غذایی گیاهی و حیوانی استفاده کند.
انسان دندان هایی برای پاره کردن و جویدن گوشت دارد. در دستگاه گوارش ما مواد شیمیایی به نام آنزیم وجود دارد که باعث آزاد کردن پروتئین گوشت که یک ماده غذایی بسیار مفید است می شود.
حتی مقدار کمی گوشت مقدار زیادی پروتئین دارد. گیاه خواران مجبورند مقدار زیادی سبزیجات و میوه بخورند تا همان مقدار پروتئین را به دست آورند. ما دقیقاً نمی دانیم هنگام مرگ چه اتفاقی برای حیوانات می افتد، اما این را می دانیم که همه ی درد و رنج آن ها به پایان می رسد.
حیواناتی که ما می خوریم تا آن جا که ممکن است بدون درد کشته می شوند. اما اگر تو به این علت که فکر می کنی حیوانات به هیچ وجه نباید زجر بکشند گوشت نمی خوری، باید به خواسته تو احترام گذاشته شود.
می توانی با پدر یا مادر به فروشگاه بروی تا با هم غذاهای گیاهی را که دوست داری انتخاب کنید، بعد هم می توانی بهترین روش را برای پخت آن ها یاد بگیری و به مادر بگویی برای بهتر شدن مزه غذا از روشی که دوست داری استفاده کند.
برچسب: نویسنده: فرومی تاريخ: پنجشنبه 26 فروردين 1395 ساعت: 14:15

«آفرین!...آفرین!... خیلی عالی بود!!!»
صدای کف زدن کارگردان توی سالن پیچید. خانم مهتابی، مربی پرورشی مان و تهیه کننده هم شروع کردند به دست زدن.
لبخندی روی لب های سهیلا نشست. لبه های مانتویش را با دستانش گرفت و روی زانوهایش خم شد. صورتم را برگرداندم تا کسی اشک هایم را نبیند.
باورم نمی شد، اجرای من از همه بهتر بود. حتی آقای هنرور، کارگردان گروه از بازی من خیلی خوشش آمده بود و می گفت که بازیگری توی خونم است چطور ممکن بود نقش اول را بدهند به سهیلا؟؟؟»
همیشه همین طور بود. سهیلا از من خوش شانس تر بود. همه او را دوست داشتند فقط به خاطر اینکه از همه بچه ها پولدار تر و زیبا تر بود. درست نمی دانم شاید برای این که موهایش طلایی و بلند بود، شاید هم برای خوراکی های خوشمزه ای بود که مادرش برای بچه های کلاس می آورد.
من هم او را دوست داشتم. مگر می توانستم او را دوست نداشته باشم، او صمیمی ترین دوستم بود اما گاهی پیش می آمد که هرچه را که من آرزویش را داشتم به او می رسید؛ من و او با هم شاگرد اول شدیم اما جایزه شاگرد ممتاز و نمونه به او رسید.
نقاشیم دست کمی از نقاشی او نداشت اما توی ناحیه نقاشی او اول شد و من دوم و...
و حالا توی تست بازیگری او را برای نقش اول انتخاب کردند. دیگر نمی توانستم خودم را کنترل کنم، نمی توانستم این بار به روی خودم نیاورم.
از سالن نمایش بیرون زدم و یک راست رفتم حیاط پشتی مدرسه، صدای گریه ام توی حیاط پیچید. به تنها درخت حیاط تکیه زدم و زار زار گریه کردم. نمی دانم چقدر گذشت بود که دست های گرمی را روی شانه هایم حس کردم.
تنم گرم شد. سرم را بلند کردم. سهیلا بود. با چشم های گرد شده و دهان نیمه باز به من خیره شد. با ابروهای گره کرده ام توی صورتش رفتم و گفتم :«چیه؟؟؟...به چی زل زدی؟!...»
«من...من...به هیچی، فقط...فقط خواستم بگم...» شانه هایم را از دست هایش بیرون کشیدم و به طرف آبخوری رفتم.
آبی به صورتم زدم. کمی آرام شدم. زیر چشمی نگاهی انداختم. همان طور کنار درخت خشکش زده بود.
سرم را که چرخاندم خانم مهتابی جلویم سبز شد. همان طور که از پله های ساختمان پایین می آمد گفت: «میترا!...هیچ معلومه کجایی؟...یک ساعته دنبالت می گردیم، یهو چت شد از سالن آمدی بیرون؟»
مانده بودم با این قیافه بهم ریخته و دماغ قرمزم، چه بگویم. مقابلم ایستاد.
گفتم:«خانوم اجازه!... چیزه، یعنی چکارم داشتین؟»
خانم دستش را روی شانه ام گذاشت. با من هم قدم شد و گفت: «تبریک می گم تو به عنوان داور انتخاب شدی!»
خندیدم و گفتم: «چی؟...داور؟...»
خانم مهتابی گفت: «بله عزیزم، آقای هنرور، تو رو به عنوان داور انتخاب کردن!...گفتند نیازی به ثبت نام و امتحان نداری...»
صورتم را با آستین مانتویم پاک کردم و با تعجب پرسیدم: «چرا من؟!»
خانم لبخندی زد و گفت:«چرا از خودشون نمی پرسی؟»
برچسب: نویسنده: فرومی تاريخ: پنجشنبه 26 فروردين 1395 ساعت: 14:15
خاله که خیالش از بابت پسرک راحت شده بود کنارم آمد و پرسید: «برایت آبمیوه بریزم یا کمپوت باز کنم. سرم را تکان دادم و گفتم «نه،میل ندارم»
خاله دستی روی موهایم کشید و گفت : «دوست داری دو تا گیس خوشگل برایت ببافم؟»
موهایم را ازمیان دست هایش بیرون کشیدم و گفتم: «نه...دوست ندارم»
چشم های بادامیش گرد شد و گفت: « نکنه با من قهری؟» گفتم :«نه...با حضرت معصومه قهرم»
خاله لبش را گزید و محکم زد توی صورتش و گفت: « واااا...نگو خاله خدا قهرش می گیرد!...آخه چرا؟»
دست هایم را زدم زیر بغلم و با ابروهای گره خورده گفتم: «نمی بینی چه بلایی سرم آورده، به اصرار من بود که بابا مرخصی گرفت برویم قم؛ حالا ببین آه...با این دست و پای شکسته افتادم توی بیمارستان. حضرت معصومه مرا دوست نداشت ولی...»
بغض راه گلویم رابست. نتوانستم جمله ام را کامل کنم.
خاله گفت: «عزیزم از این حرف ها نزنی...حضرت معصومه قهرش می آید. بی خودی بازیگوشی خودت را تقصیر حضرت معصومه نینداز...من هم دلم برایش تنگ شده، چون کارم زیاد است باید بندازم گردن خانم؟... در عوض از همین دور، هر روز زیارت شان می کنم. درست است که منهم بگویم حضرت مرا دوست ندارد؟... مرا بگو که می خواستم همینکه از بیمارستان مرخص شدی؛ مرخصی بگیرم و با مادر بزرگ سه تایی بریم پابوس حضرت معصومه!»
خواستم از خوشحالی پرواز کنم و فریاد بزنم ولی هیچ رقم نمی شد با آن پای گچ گرفته وآن همه مریض،خوشحالیم را آنطور که دوست داشتم، نشان دهم.
با صدای خفه ای گفتم:«خاله جان راست راستکی می رویم قم؟!»
خاله ریزریز خندید و گفت: « مگر چپ چپکی هم می شود رفت؟؟؟» ترسیدم شوخی کرده باشد. خوب می شناختمش آدمی نبود که بتواند از بیمارستان دل بکند.
گفتم:«باید قول بدهید!».
خیلی جدی گفت: «قبولم نداری؟» من من کنان گفتم: «چرا؟...اما به قول بابا، کار از محکم کاری عیب نمی کند!» چشم هایش برقی زد و گفت:«ای ناقلا!...باشد...قول قول قول!».
همه فامیل می دانستند که خاله سرش برود،قولش نمی رود. خیالم راحت راحت شد. خاله برایم کمپوت گلابی بازکرد وتوی ظرفی شیشه ای ریخت؛ قاشقی توی کاسه گذاشت ودستم داد.
از لای پرونده های پزشکی کتابی بیرون آورد به نام خواهر خورشید. کتاب را گرفتم و گفتم:«ممنون خاله جان، خیلی دوستتان دارم. لب هایم را غنچه کردم، صورتش را جلو آورد. محکم بوسیدمش. دستی روی سرم کشید و مشغول بافتن موهایم شد و ادامه داد: « اگر ازته دلت او را دوست داشته باشی و هرلحظه به یادش باشی، خانم هم صدایت رامی شنود، او آن قدر مهربان است که اگر تو هم به یادش نباشی بازهم دوستت دارد و برایت دعا می کند...
صدای تلفن همراه خاله در آمد از اتاق بیرون رفت. توی ذهنم حیاط مرقد مطهر را مجسم کردم. دیگر پایم در گچ نبود. توی حیاطش شاد وخندان می دویدم. برای کبوتر های حرمش دانه پاشیدم. کنار حوضش نشستم و وضو گرفتم. وارد صحنش که شدم، دورکعت نمازخواندم. توی حرمش جای سوزن انداختن نبود. دنبال راهی بودم که دستم را به ضریح برسانم ... «
هیچ معلوم است کجایی دختر! ...بگیر..» به خود آمدم خاله گوش همراهش را به سمتم گرفته بود. گوشی را از دستش گرفتم. مادر برای خاله پیامکی زده بود. توی پیامک نوشته شده بود...
به این شماره زنگ بزن یک خانم منتظر تماست است. حتما به این شماره زنگ بزن. کنجکاوشدم. شماره را گرفتم...
صدایی از پشت گوشی شنیدم که تمام تنم لرزید:«...شما با حرم حضرت معصومه تماس گرفته اید ...»
اشک هایم بی اختیار روان شد ودلم محکم به ضریحش چنگ زد؛ بلند فریاد زدم خیلی دوست دارم خانم...»بقیه حرف هایم لابلای هق هق گریه هایم گم شد. بوی خوشی توی اتاق پیچید. احساس کردم، بوی بهشت می آید...
پایم کو؟...پایم را پس بدهید...یالا...زود باشید، من پایم را می خواهم...پایم را.. از خواب ناز پریدم...
برچسب: نویسنده: فرومی تاريخ: پنجشنبه 26 فروردين 1395 ساعت: 2:10

تو چقدر خوب می دانی هرکس چه باید داشته باشد و چه نداشته باشد.
تو چقدر خوب می دانی کی، کِی باید مزد بگیرد و کِی باید تنبیه شود.
تو من را از خودم هم بیشتر می شناسی .
یادت هست یک روز به این دنیای مسخره خندیدم؟
یادت هست یک روز از فرط کار و خستگی برای خودم گریه کردم؟
یادت هست یک روز سکوت کردم و گفتم خسته ام؟
یادت هست گفتم می خواهم تنها باشم؟
این چه سئوال های مسخره ای است که می کنم! معلوم است که تو همه چیز را به یاد داری. مگر می شود که تو چیزی را فراموش کنی؟
حالا که به من آرامش دادی، حالا که از هیاهوی دنیای شلوغ بیرونم آوردی، حالا که یک خلوت گرم و نرم به من هدیه دادی، نمی دانی چقدر احساس دلتنگی می کنم.
نمی دانی چقدر احساس کسالت می کنم. حالا دیگر زندگی به نظرم مسخره تر می آید. خنده دار تر، حالا می فهمم آن شلوغی های بیرون، آن همه دوندگی، آن همه شکست، آن همه پیروزی چه نعمتهایی بودند و من از آن غافل بودم.
حالا می فهمم، روزهای بی دغدغه چقدر کش دار و خسته کننده اند. چقدر بی روح و تکراری اند. در این تنهایی و آرامشی که به من داده ای، در تاریکی گم شده ام، اما من قبل از این میان مردم گم می شدم. حالا که از آن همه شلوغی آزاد شده ام، احساس ترس می کنم.
فکر می کنم پشتم خالی شده است. احساس پوچی و بی مصرفی می کنم. وای که چقدر دلم شلوغی می خواهد دلم سر و صدا می خواهد. تو چقدر خوب به من فهماندی تنهایی یعنی چه.
چرا نمی دانستم آن بیرون، آن شلوغی ها، آن همه فکر و خیال، آن همه آرزو، چقدر دوست داشتنی و لازم هستند. حالا خوب می فهمم که انتظار یعنی چه. قبل از این فکر می کردم انتظار همان دقایقی است که طول می کشد که زنگ بخورد و از مدرسه راحت بشویم.
فکر می کردم انتظار همان لحظاتی است که صبر می کنم تا یک اتوبوس خالی بیاید. اما حالا می فهمم که انتظار یعنی ساعت ها، شاید بیست و چهار ساعت منظر یک همدم بنشینی.
منتظر یک نفر که از آن بیرون از آن شلوغی ها،برایت خبری بیاورد. انتظار یعنی هفته ها منتظر یک روز تعطیل بمانی تا شاید به دیدنت بیایند.
انتظار یعنی اینکه ماه ها سکوت کنی تا بلاخره یک نفر به تو بگوید تو چرا ناراحتی.
انتظار یعنی آرزو کنی یک نفر حوصله ی شنیدن آن همه حرفهایی که روی کاغذ نوشته ای داشته باشد. قبل از این من چقدر خواب بودم.
من را باش! چقدر ساده بودم. من فکر می کردم گریه همان اشک هایی است که جاری می شود، برای اینکه نتوانستم خوب درس جواب بدهم. اما حالا می فهمم گریه چیست.
گریه برای یک آدم تنها یعنی اینکه خدایا، تو هم مرا در این دنیا تنها گذاشته ای. گریه یعنی اینکه این درد موذی، من را رها نمی کند. خدایا، یک همدم دیگر به غیر از درد به من بده.
خلاصه اینکه خیلی از چیزها را فهمیدم. فهمیدم که چه داشته ام و چه را از دست داده ام.
خدایا، من را از این یخ زدگی و تنهایی و خواب آلودگی نجات بده.

نویسنده: سارا حی
تهیه: علیرضا نوابی
تنظیم: فهیمه امرالله
شبکه کودک و نوجوان تبیان
برچسب: نویسنده: فرومی تاريخ: پنجشنبه 26 فروردين 1395 ساعت: 2:10

یکی ازکارهای خوب دوستم این است که هر وقت آدم های فقیری را می بیند، زود دستش داخل جیبش می رود و مقداری پول کمک می کند. دقت کرده ام او همیشه چیزی در جیبش دارد تا به آن ها بدهد.
بارها به خود گفته ام این چه کار قشنگی است که دوستم انجام می دهد. بعضی وقت ها دیده ام که فقیری دارد فالنامه، جوراب یا شانه و کبریت می فروشد و او با علاقه قیمت شان رامی پرسد و باخوشحالی بر سرخرید آن ها چانه می زند.
گاهی فکر می کردم چرا با آن ها چانه می زند. اوکه می خواهد بخرد پس چرا بحث و گفتگو می کند. این سوال در ذهنم بود تا اینکه یک روز با دوستم پیاده راه می رفتیم به یک دستفروشی که مقداری ناخنگیر و شانه های پلاستیکی داشت رسیدیم.
اوطبق معمول شروع به چانه زدن کرد. در حالی که به شانه ها اشاره می کرد از فروشنده پرسید: چنده؟ او گفت: دانه ای 100 تومان
دوستم پرسید: ارزان تر نمی دهی؟!
گفت:سه تا 200 تومان بالاخره چند شانه خرید و حتی به بهانه خرید چند تا چیز دیگر، پول بیش تری هم به فروشنده داد.
کمی که از فروشنده دور شدیم از او پرسیدم: چرا این کار را می کنی؟ خدا را خوش نمی آید کلی با آن ها چانه می زنی و آخر پول بیشتری هم می دهی؟!
جواب داد ببین قرار نیست به این ها که کار می کنند صدقه بدهیم. آن ها کار می کنند و ما هم کالایشان را می خریم.
اگر از آن ها قیمت و ارزش چیزی را نپرسیم، فکر می کنند برای کارشان ارزشی قایل نیستیم و ممکن استحال متکدی را به خود بگیرد، ولی وقتی با آن ها چانه می زنیم آن ها برای کارشان ارزش قایل می شوند یعنی تلاش و کوشش بیشتری برای انجام کارشان به خرج می دهند.
با خودم گفتم: چه قدر کار خوب و پسندیده ای! بعد از آن، هر وقت مستمندی را می دیدم که کالایی برای فروش در دست داشت، با او خوش و بش می کردم و پس ازچانه زدن چیزی از او می خریدم.
برچسب: نویسنده: فرومی تاريخ: سه شنبه 24 فروردين 1395 ساعت: 16:41

تصورش را بکن چقدر عالی می شد اگر می توانستی چیزی را با دست هایت بسازی مثل یک جا مدادی یا جعبه وسایل شخصی.
فکر می کنی ممکنه؟ هیچ چیز غیر ممکن نیست! بسیار خوب به این تست ها پاسخ بده تا بفهمی تا چه حد استعداد این جور کارها را داری ؟
1 - برای نصب کردن یک پیچ از چه وسیله ای استفاده می کنی ...
یک چکش
مته
پیچ گوشتی
2- چکش را چگونه در دست می گیری ؟
از ابتدای دسته اش
از نزدیکی پتک
از میان دسته اش
3- بلافاصله بعد از پایان دادن نقاشی ات چه می کنی ؟
آن را با کمک سشوار خشک می کنی
قلم مویت را تمیز می کنی
دست هایت را می شویی
4- قبل از این که یک لامپ را وصل کنی چه می کنی ؟
جریان برق را قطع می کنی
لامپ را تمیز می کنی
لامپ را بررسی میکنی تا مطمئن شوی سالم است
5- برای ساختن یک ماکت مقوایی چگونه اجرا را به هم می چسبانی ؟
آن ها را به هم می دوزی ...
با چسب مایع به هم می چسبانی
یا با نوار چسب
6- برای دوختن یک دکمه باید ...
از یک نخ بسیار ظریف و نازک استفاده کرد
از یک نخ بسیار ضخیم استفاده کرد
از نخی که همرنگ با رنگ دکمه است استفاده کرد برای علامت
امتیاز صفر در نظر بگیرید .
برای علامت ? امتیاز یک و برای علامت ? امتیاز دو - اگر از 0 تا 4 امتیاز کسب کردی واضح است که تو یک تعمیر کار و خلاق منحصر بفرد نخواهی شد ... که هیچ وقت نخواسته ای واقعاً سعی کنی ، می توانی در این کار از والدینت کمک و آموزش بخواهی از تعمیرات ساده و جزئی شروع کن ، به سرعت پیشرفت خواهی کرد. - اگر امتیاز تو 5 تا 8 است تو گاه گاهی تعمیرات و ساخت و ساز انجام می دهی ، اما هنوز یک متخصص نشده ای. قبل از این که به تعمیرات و ساخت و ساز پیچیده روی آوری ، مطمئن شو که همه وسایل لازم را در اختیار داری و به خوبی می دانی که می خواهی چه کار کنی ! - اگر از 9 تا 12 امتیاز به دست آورده ای صد آفرین, تو یه تعمیر کار حرفه ای هستی ! این کاملاً مشخص است چرا که تو این کار را دوست داری احتیاط را فراموش نکن تعمیرت و خلاقیت ممکن است گاهی خطرناک باشد ، حتی برای قهرمان ها.
برچسب: نویسنده: فرومی تاريخ: سه شنبه 24 فروردين 1395 ساعت: 16:41

پایم کو؟...پایم را پس بدهید...یالا...زود باشید، من پایم را می خواهم...پایم را.. از خواب ناز پریدم. تمام تنم می لرزید. دقیقا نمی دانستم سردم شده یا حسابی ترسیده ام. چقدر دلم برای مادرتنگ شده بود. برای پدر، حتی برای محمدرضا برادرم، که از صبح تا شب مثل سگ و گربه می جنگیدیم.
تصورش را هم نمی کردم اگر سال تا سال نبینمش دلم برای محمدرضا تنگ شود. اما توی این سه روز انگار سال هاست ندیدمش. خاله از خستگی کنارم نشسته، خوابش برده بود. دستم را به زور دور گردنش حلقه کردم. گچ پایم اجازه نمی داد بیشتر از آن جلوتر بروم.
خاله با آن سرو صدا از خواب پرید. خواست چیزی بگوید، اما نگاهش را که به ته چشمانم دوخت؛ لبخندی روی لب های بی رنگش نشست. حق داشت سه شبی می شد که درست و حسابی نخوابیده بود. به مادر قول داده بود که در غیابش ازمن غافل نشود.
خاله هم زیادی به خودش سخت می گرفت، من که با آن پا و این دست شکسته جایی نمی توانستم بروم که لحظه ای چشم از من بر نمی داشت. حتی حاضر نمی شد، خانه شان سری بزند. از خاله خجالت می کشیدم. این دو سه روز، حسابی به زحمت افتاده بود. خاله انگشتان تپلش را میان موهای بلند و خرماییم کشید، نوازشم کرد و توی گوشم گفت: «معلومه دلت برای مادرت خیلی تنگ شده. چیزی نگفتم. قطره اشکی از گوشه چشمم روی گونه ام افتاد و محکم خاله را بغل کردم. دوباره صدا توی بخش پیچید:«نه...نه...ولم کنید...مادر،بگو پای من را پس بدهند...
هر لحظه صدا نزدیک و نزدیکتر می شد، تا اینکه صاحب صدا هم به همراه مادرش، دکترو چند پرستار وارد اتاق ما شدند.پسرکی رنگ و روپریده واستخوانی، با موهای روشن ویک عالمه کک ومک؛ صد رحمت به محمدرضای خودمان، اخلاق نداشت لااقل برو رو که داشت.
مادر بیچاره اش آنقدرگریه کرده بود که چشم های پف کرده و سرخش از هم بازنمی شد. پرستارها مثل پروانه دورشان می چرخیدند و چشمشان را دوخته بودند به دهان دکتر. دکترمشغول معاینه پسرک بود و با حرف های قشنگش او را آرام می کرد. تا ملافه را از روی پسرک کنار زد، بند دلم پاره شد.
«وای خدای من!...یکی ازپاهایش قطع شده...» همه چشم ها به من خیره شد. پسرک که تازه آرام و قرار گرفته بود؛ دردش تازه شد و تا می توانست زیر دست دکتر دست و پا زد و هوار کشید. خاله نگاه تلخی به من انداخت و دوید سمت تخت پسرک.
با آن سر و صدا نفهمیدم دکتر به خاله چه گفت که با عجله از اتاق بیرون رفت. توی دلم هزار بدو بیراه گفتم؛می ترسیدم به خاطر حرف نسنجیده ام خاله را از بیمارستان بیندازند بیرون. طفلک خیلی زحمت کشیده بود تا به اینجا برسد. بغض گلویم را گرفت داشت اشکم در می آمد که خاله برگشت.
از جیب روپوشش آمپولی درآورد که خدا نصیب گرگ بیابانش نکند. من که با دیدن آن قالب تهی کردم؛ وای به حال پسرک بخت برگشته. پسرک مثل روپوش خاله سفید شد و کپ کرد. خاله سرسرنگ را تا آخر توی سرم پسرک فرو کرد و فشار داد. دیگر هیچ صدایی از او در نیامد. کار دکتر که تمام شد از اتاق بیرون رفت و پرستارها به دنبالش از اتاق خارج شدند.
خاله کنار تخت پسرک نشست؛ چند کتاب قصه از لای پرونده های زیربغلش بیرون کشید و دست پسر داد. لبخند شیرینی روی لبش نشست. معلوم بود خیلی از آن ها خوشش آمده، مودبانه از خاله خواست تا آن ها را برایش بخواند.
خاله قبول کرد و مشغول خواندن شد. چقدر به پسرک حسودیم شد. مرا بگو که فکر می کردم چون خاله من است اینقدر هوایم را دارد و برایم زحمت می کشد. هنوزخواندن کتاب تمام نشده بود که پلک های پسرک سنگین شد و خوابید. دلم برایش می سوخت. به زور سنش به هشت سال می رسید، درست هم سن محمد رضا. زود زبانم را گاز گرفتم و گفتم :«لال بشی دختر...خدا نکنه؟»
چقدر دلم برای جر زنی هایش تنگ شده بود. البته از حق نگذریم من هم کم اذیتش نکرده بودم. حالا که فکرش را می کم بیشتر تقصیر من بود تا او؛ به قول مادر من سه سال از او بزرگ تر بودم. باید سعی می کردم با زبان خوش با او بر خورد کنم. با خودم فکرمی کردم،الان محمدرضا چکار می کند؟... خوش به حالش.
ادامه دارد......
نویسنده:لیلا صادق محمدی
تهیه: مینو خرازی
تنشیم: فهیمه امرالله
شبکه کودک و نوجوان تبیان
«ماه رمضونا» خیلی از محل ها کاپ می ذاشتن... بچه ها بیشتر دوست داشتن... تو «کاپ یی» شرکت کنن که از همه محله ها تیم باشه... بعضی «كاپ ها» که می گفتن از «نازی آباد» و «میدون خُراسون» و «نظام آباد» و ... تیم اومده...
برچسب: نویسنده: فرومی تاريخ: سه شنبه 24 فروردين 1395 ساعت: 16:41
سخت تر از امتحان دانه های درشت عرق را از پیشانیم پاک کردم. انگشتان سردم لمس شده بود. خودکار از لابه لای انگشتانم سرخورد. زود خم شدم و برداشتمش.
دزدکی نگاهی به اطراف انداختم. کسی حواسش به من نبود. نفس عمیقی کشیدم. کمی آرام شدم، سری چرخاندم حسابی سالن را از پایین تا بالا را خوب براندازکردم. همه چیز زیادی خوب بود. از آقای ملکوتی هم خبری نبود.
سعی کردم به اعصابم مسلط شوم اما هنوزدستم می لرزید. بعضی از بچه ها حسابی مشغول نوشتن بودند. چقدر به آن ها حسودیم شد. به سقف پر از میخ و پونزکه یادگار جشن های مناسبت های مختلف بودند و فقط خدا می دانست که چند هزار سال آنجا جا خشک کرده اند، نگاه کردم و توی دلم با خدا مردانه عهد بستم که اگر نمره امروزم بیست شود، از جلسه که درآمدم یکراست بروم خانه و بنشینم تا آخر امتحان ها مثل چی، درس بخوانم.
نمی دانم چطور یاد حرف دیروز مادر افتادم: «پسرم امتحان که ترس نداره، هرروز داریم امتحان پس می دیم وعین خیالمونم نیست که با نمره خوبی قبول می شیم یا با تک مانده، این امتحانا که امتحان نیست،از چیش می ترسی؟»
وقتی گفتم: «قربونت برم، شنیدیم،آدما، تو امتحان های الهی یا رد می شن یا قبولن، این وسط تک ماندش کجا بود.
لبخند زنان گفت: «درست همون موقعی که نمی دونی درست و نادرست کدومه و پات می ره طرف بیراهه، خدا برات تک مانده رد می کنه!...اما خدا نکنه آدم با تک مانده تو اینجور امتحانا قبول بشه.
«ده دقیقه بیشتر وفت ندارید بچه ها... سریعتر!»
با صدای آقای ملکوتی به خود آمدم. آنقدر بین خوب وبد تردید کردم ودلم لرزید که حتی فرصت نوشتن جواب سئوال هایی را که بلد بودم هم از دست رفت. بجزمن ده، دوازده نفری که مثل من با خودشان درگیر بودند،کسی توی سالن نبود.
آقای مومنی، ناظم مدرسه و آقای مهدوی، مدیر مدرسه، برگه های جمع شده را زیر بغل زدند و با ایما و اشاره را دست آقای ملکوتی سپردند و ازسالن رفتند بیرون. با وضع موجود دو هم نمی گرفتم راهی برای انتخاب نبود، یا باید روی علم نداشته ام حساب می کردم و هرچه از دستم می آمد می نوشتم، یا جرات می کردم و خودی نشان می دادم.
همانطورکه اطراف را زیر نظر داشتم دست کردم توی جیبم. انگار سقف سالن روی سرم خراب شد. دیگر حال خودم نبودم. زیر پوشه توی جیب های شلوار و روپوشم وهرجایی را که احتمال می دادم باشد زیروروکردم...
ناگهان چیزی ازذهنم گذشت. دستمالم را روی زمین انداختم و با احتیاط خم شدم . درست زیرپایم بود. هزاربار مردم و زنده شدم تا دستمال را رویش انداختم و برداشتمش.
اطراف را زیرچشمی پاییدم. هرکس سرگرم کارخودش بود. دل بدریا زدم و شروع کردم بنوشتن. کارم که تمام شد شروع کردم به خواندن سئوال ها تا سئوالی جا نیفتاده باشد.
«برگت رو بده ببینم!» حسابی جا خوردم. صدا ازپشت سرم می آمد، بزحمت برگشتم. آقای ملکوتی پشت سرم نشسته بود آب دهانم رابسختی قورت دادم، زبانم بند آمد. تمام تنم لرزید. با خود گفتم:«حتما همه چیزرو دیده؟» برگه را دستش دادم.
توی چشمانم زل زد و بالحن خاصی گفت: «معطل چی هستی؟» نگاهش از کتک بدتربود.
همانجا فاتحه ام راپیش پیش خواندم. نمی دانم چندبار حیاط مدرسه را بالا و پایین کردم و دور خودم چرخیدم. داشتم دیوانه می شدم. عجب حماقتی کردم. حالا جواب مادرم را چه می دادم که، مردانه ازمن قول گرفته بود که سرم را مثل بچه آدم بیندازم پایین وب چسبم به درس و مدرسه ام.
توی این فکر و خیال ها غرق شده بودم که عرشیا داد زد: «بیایید تو،امتحان تمام شد.» پایم نمی آمد، روی روبرو شدن با آقای ملکوتی را نداشتم، چگونه می توانستم توی چشم هایش نگاه کنم.
قاطی بچه ها وارد کلاس شدم، سعی کردم تا آنجا که ممکن است ازنگاهش پنهان شوم. سرجایم نشستم و زیرچشمی نگاهی به او انداختم. هر لحظه منتظر بودم گوشم را بگیرد و ازکلاس بیندازدم بیرون .
آقای ملکوتی ازجا بلند شد. تکه ای گچ برداشت و روی تابلو نوشت موضوع انشاء: «امتحان مثل...»
بعد گچ را کنارتابلو گذاشت و گفت: « تا من این برگه ها رو امضاء کنم،انشاتون رو بنویسین»
بچه ها مشغول نوشتن شدند. ساعتی نگذشته بود که آقای ملکوتی؛ برگه ها را دسته کرد وگفت: «قاسمی بیا برگه ها رو بده» قاسمی،مبصر کلاس، از جا بلند شد و شروع به دادن برگه ها کرد. آقای ملکوتی گفت:«فردا همه برگه ها رو امضا شده بیارید».
دلم مثل سیرو سرکه می جوشید .سرم را روی میز گذاشتم. داغ داغ بودم. نفسم بالا نمی آمد. «صبوری!... درسخون شدی؟»
با طعنه قاسمی سرم را از روی میز برداشتم. پوز خندی زد و برگه را دستم داد. برگه را ازدستش قاپیدم. کردم باچشم های از حدقه در آمده و دهان نیمه به برگه خیره شدم. خندیدم.
چقدر بیخودی بخودم عذاب دادم. خدا را صد هزار مرتبه شکرکردم که همه چیزتمام شد.به آقای ملکوتی خیره شدم؛ تا حال این طور به صورت لاغروخسته اش نگاه نکرده بودم.
صورت آرام و مهربانی داشت. بخودم که آمدم؛ به چشم هام عجیب خیره شده بود. سرم را پایین انداختم. نمی دانم چرا از ته دل خوشحال نبودم. زنگ زده شد. بچه ها با هیاهو وسایل شان را جمع کردند و از کلاس بیرون رفتند. آقای ملکوتی هم آماده رفتن شد.
کنار میزش رفتم وبدون اینکه چیزی بگویم برگه ام را دستش دادم. آقای ملکوتی پرسید:«مگه نمی خوای بدی والدینت امضاش کنن؟» جوابی ندادم.
آقای ملکوتی متوجه نوشته های پشت ورقه ام شد و زیرلب خواند: «این حق من نیست. خواهش میکنم دوباره از من امتحان بگیرید».
برچسب: نویسنده: فرومی تاريخ: سه شنبه 24 فروردين 1395 ساعت: 2:43
برچسب: نویسنده: فرومی تاريخ: سه شنبه 24 فروردين 1395 ساعت: 2:43

میمون گفت: فردا شب می خواهم به کنسرت بروم.
خرس گفت: سعی کنیم برویم، حتماً خوش می گذرد. و شیر هم گفت : دلم لک زده برای صدای ساز و آواز. اگر شما بروید من هم می آیم.
میمون گفت : باید ببینیم چه کار می توانیم بکنیم. آن دفعه قبلی هم، فقط خبرش را شنیدیم و من نتوانستم بروم .
خرس گفت: ببینیم ندارد، حتماً می رویم. و شیر هم گفت: حتماً می رویم . فقط کافی است به او بگوییم.
میمون گفت: همین ، کار سختی است خیلی دل و جرات می دهد.
خرس گفت: چی دل و جرات می خواهد ؟ این که می خواهیم به کنسرت برویم؟!
و شیر هم گفت: راست می گوید. واقعاً کاری داره؟
میمون گفت: از کجا معلوم عصبانی نشود؟
خرس گفت: عصبانی نمی شود. حتی می توانیم قول بدهیم که جبران کنیم.
و شیر هم گفت: و من هم کمک تان می کنم.
میمون گفت: اگر نتوانستم بگویم چه؟
خرس گفت : هیچی . از دستمان می رود و تا کنسرت بعدی که ممکن است یک سال دیگر باشد، باید صبر کنیم.
و شیر گفت: آن وقت، میمون جان! لااقل تو یکی، شب ها پدر ما را در می آوری و با لب و دهانت صدای ساز در می آوری و کمانچه می زنی .
میمون گفت: پس دل به دریا می زنیم و به او می گوییم.
خرس گفت : آفرین
و شیر هم گفت همین درسته! بهترین کار، همین کاری است که می خواهیم انجام بدهیم !
میمون گفت: بچه ها، هوای مرا داشته باشید، می خواهم بروم داخل.
خرس گفت: بیا برو خیالی نیست . ناسلامتی تو از ما دو تا هم بزرگتر هستی . هم عاقل تر!
و شیر هم گفت : واقعاً خیالی نیست . تازه، آرام و سرحال هم به نظر می رسد.
میمون گفت: راستی؛ خودم را چه طوری نشان بدهم ، خوب است؟!
خرس گفت: قرار نیست خودت را نشان بدهی .
و شیرهم گفت : قرار است حرف بزنی، زود باش ، دیر شد قربانت بروم!
میمون گفت: به او می گویم من سه ماه است اینجا، هر شب برایت کار می کنم.
خرس گفت : به او بگو، همراه با خرس و شیر قرار نشد فقط خودت را مطرح کنی .
و شیر هم گفت : راست می گوید. بگو با جان کندن، بگو با عرق ریختن
میمون گفت: بعدش می گویم بعد از سه ماه فقط یک شب، سه ساعت می خواهیم نیاییم.
خرس گفت سه ماه کار و فقط سه ساعت نیامدن.
و شیر هم گفت : بگو فقط سه ساعت .
میمون گفت: بعد می گویم. این سه ساعت را هم فقط برای دلم می خواهم ، فقط برای دلم.
خرس گفت : بله بگو خرس و شیر هم دل دارند و شیر هم گفت: یک دل شکسته غریب! تازه، مگر قرار نشد فقط برای خودت سینه چاک نکنی، ما هم هستیم .
میمون گفت : دیگر خودتان را لوس نکنید. من می ترسم، شما هم بی خودی شلوغش می کنید اصلاً چطور است سه تایی با هم برویم؟!
خرس گفت : می ترسم ، ولی موافقم. و شیر هم گفت: من هم همین طو. ولی ترسم را بیشتر از موافقتم حس می کنم!
میمون و خرس و شیر، سه نفری وارد شدند و یک راست نزد مدیر پیش رفتند .
مدیر، وقتی هر سه آن ها را یک جا دید ، با تعجب و عصبانت گفت: برای چه ، کار و زندگی و بیرون و همه چیز را رها کرده اید و اینجا آمده اید؟!
میمون و خرس و شیر ناخودآگاه هر سه با هم، کله هایشان را کندند و مقابل مدیر ایستادن .
مدیر تا «یاشار » و «مهران» و «روشن» را دید با تعجب و خنده گفت: شماها چه می گویید؟ چرا هر سه با هم ؟ چه شده ؟ یاشار گفت: اگر اجازه بدهید ما فردا نیاییم. مهران گفت: می خواهیم برویم تماشای این کنسرتی که فردا شب بساطش جمع می شود.
و روشن هم گفت: آخر ما هم دل داریم یاشار گفت: در این سه ماه، مشتری های زیادی را به رستوران شما کشاندیم.
مهران گفت: سرمان داخل این سرپوش ها پخت. و روشن هم گفت و تنمان هم، داخل این تن پوش ها.
یاشار گفت: از بابت حق و حقوق و غذاهایی هم که هر شب به مادادید ، ممنونیم.
مهران گفت: فکر می کنیم به اندازه کافی برای درس خواندن طی سال و نیز برای پدر و مادرمان پول و پله جمع کرده ایم.
و روشن هم گفت: البته اگر میمون و خرس و شیر خوبی هم برایتان بوده ایم، از مهر به بعد می توانیم باز هم دلقک بازی در بیاوریم و برایتان مشتری جمع کنیم.
یاشار گفت: فردا شب می خواهیم برویم کنسرت عاشیق ها.
مهران گفت : به یاد بابا و ننه و ولایتمان باشیم و دل هایمان را جلا بدهیم.
و روشن هم گفت : و ساز و نوا گوش کنیم و اشک هایمان ، تمامی صورتمان را پر کند.
مدیر رستوران بزرگ شهر، با اکراه و شرط و شروط ، فردا شب را به هر سه آن ها مرخصی داد. یاشار و مهران و روشن ، دوباره کله های میمونی و خرسی و شیری خود راسرشان کردند و سرجایشان برگشتند.
برچسب: نویسنده: فرومی تاريخ: سه شنبه 24 فروردين 1395 ساعت: 2:43

راستی تا به حال به زنبورها فکر کرده اید؟ به شباهتشان با ما؟ به اینکه آن ها هم اجتماعی اند.
آن ها هم مثل ما دسته جمعی زندگی می کنند.پس فرق ما و آن ها چیست؟ فرق ما با آن ها در استحکام بنیان خانواده های مان است. به این که، خانواده قوانین اجتماعی را می آموزیم و با یادگیری آن ها جامعه خویش را هم می سازیم. امعه بشری فرقش در قانونمندی اجتماع است. در حالی که زنبورها قوانین شان به شکل ما نیست و مجبور به رعایت مقررات، قوانین مربوط به ترافیک است. که اگر در خانواده آن ها را خوب یاد نگیریم، دیگر هرگز نمی توانیم به خوبی آن ها را فرا بگیریم.
خودتان هم می دانید اگر سر غذا خوردن که در خانواده یک قانون مشخص دارد، مامان پاهایش را بیاندازد روی پایش و با تلفن صحبت کند و بعد بابا کفشش توی بشقاب تو باشد و لم بدهد و تلویزیون ببیند، معنای آن این است که « فرزندم ! تو هم می توانی بی قانونی کنی»
یعنی قانون محترم نیست و هر کاری خواستیم می توانیم انجام بدهیم. می دانم که گاه می خواستید جای این آقا زنبوره بودید و بی خیال همه چیز، هر کجا و هر جور می خواستید می رفتید و می آمدید، ولی گاهی هم این قوانین و سخت گیری های آن است که به زندگی پستی و بلندی می دهد و آن را از یکنواختی نجات می دهد .
حتماً در میان صحبت های مان متوجه یک چرخه جالب شدید و آن این است که وقتی جامعه وافراد آن خوب تربیت شده باشند، فرزندان آن جامعه هم خوب رفتار می کنند. وقتی خوب رفتار کردند این امر روی بقیه افراد هم اثر می گذارد و همه مردم درست رفتار می کنند وقتی همه منطقی رفتار کردند، جامعه خوبی به وجود می آید و با ایجاد جامعه ای مناسب، در نسل بعد خانواده ها آموزش های منطقی به بچه های خود می دهند. بچه ها خوب رفتار می کنند و خلاصه این چرخه هی می چرخد و می چرخد و به نسل های بعدی می رسد.
تا به حال به این موضوع فکر کرده اید که اصلاً خود خانواده شبیه یک جامعه کوچک است که هر طور در این جامعه کوچک باشی، در جامعه بزرگ هم هستی ؟ راستی از اینها که بگذریم می بینیم این فقط خانواده نیست که روی ما اثر دارد. بلکه ما هم روی خانواده اثر داریم.
ما که نسلی با فرهنگ و پویا هستیم می توانیم با ادب واحترام اشکال های پدر و مادر مان را بگوئیم تا آنها هم بتوانند شهروند خوب بود را تجربه کنند. درست مثل یک درخت. درختی که اول ریشه اش رشد می کند ( خانواده) و از آن تک تک سلول هایش روابط متقابلی را با ریشه ها در جهت رشد درخت برقرار می کنند. می توانند ریشه ها خشکیده و کوتاه باشند .
می توانند با طراوت و بلند بوده و تا اعماق زمین ادامه داشته باشند و آن وقت است که درخت پر از برگ و میوه می شود. این ریشه ها دل خاک را شکافته و تا دل زمین پیش رفته اند و از این رو هیچ تبری نمی تواند آنها را از بیخ و بن قطع کند و این یعنی موفقیت .
برچسب: نویسنده: فرومی تاريخ: دوشنبه 23 فروردين 1395 ساعت: 2:06

یک روز ماهیگیر سرحالی با کلاه لبه دار و حصیری اش لب دریا نشست و قلاب ماهیگیری اش را انداخت توی آب. فرشته ماهی ها به امید تکه ای نان روی آب چرخ می زدند . دل من هی به هم می خورد. قلاب ماهیگیری هی توی آب تکان می خورد و موج می ا نداخت .
مارها و فرشته ماهی ها از هم جلو می زدند. تن می زدند به هم و خودشان را می انداختند جلو . دل من بیشتر به هم می خورد. رقابت سخت و سخت تر می شد و ماهیگیر به کرم لهیده نوک قلابش پوزخند می زد! هر فرشته ماهی که از همه جلوتر بود دهانش را گیر می داد به قلاب و به دام ماهیگیر می افتاد . ماهیگیر اما دست بردار نبود کرم های لیده بیشتر و بیشتر می شدند توی دریا دیگر فرشته ماهی ای نبود که به قلاب نیفتاده باشد.
غیر از یک فرشته ماهی نقره ای کوچک که روی سطح آب، چند موج دورتر از قلاب با شکم گرسنه چرخ می زد و چرخ می زد و منتظر نور آفتاب بود . او از حضور آن ماهیگیر، تنها صدای آواز نازک و پیچ دارش را می خواست که دلش را آرام می کرد. ماهیگیر برای درد دل کردن، این فرشته ماهی نقره ای کوچک را نشان کرده بود!
تن تو بر لب دریاست و جان تو دریایی است: نمی بینی در روز چندین هزار ماران و ماهیان و مرغان و حلق گوناگون به در می آیند و خود را می نمایند و باز به دریا می روند؟ سه بار «فیه ما فیه» فال می گیرم هر سه بار مولانا به من می گوید که جانم دریایی است و توی دلم هزار بار آبی و فرشته ماهی در عمق آب های سرد هی این طرف و آن طرف می روند. خیره می شوم به فرشته ماهی های کوچک از پشت سنگ های خزه بسته و بزرگ بیرون می آنید و تلاش می کنند که روی آب بیایند.
از خودم می پرسم « به چه امیدی؟!» فرشته ماهی ها گرسنه اند. می آیند روی آب تا تکه نانی، خرده های برنج یا ریزه ماهی های استخوانی و فرز آماده خوردن را ببلعند . هی چرخ می زنند روی آب و خوردنی ها را با لب های کلفتشان چپ و رسات می کنند. دل من تنها نیست.
تنها مارهای خوش خط و خال و فرشته ماهی های نقره ای من نیستند که به امید غذا روی آب می پلکند . دنیای آب ها پر از مارهای سیاه است و پر از تکه های کوچک نان که روی دریاچه ها شناورند و منتظر خورده شدن! این طور است که دل آدم ها خیلی به هم می خورد... و دل آدم ها انگار همیشه در پی چیزی می گردد.... و دل آدم ها هی به قلاب ها گیر می کند و ماهی های کوچک نقره ای که عاشق آواز ماهیگیرها باشند، این قدر کم است. پلک هایم را به هم می زنم ،نفس می کشم به عقربه های زندگی که می چرخند تا گیتی و روزگار را صمیمانه بگردانند، می نگرم .
نگاهی به قلمم می اندازم. اوست که حصار کوتاه فکرم را می شکند و قشنگ ترین رویاها را می نویسد. حالا که نگاهی به پنجره می اندازم. اینجاست، او می نویسد. از رویای خش خش بر گ های پاییز، آفتابگردان ، خورشید و ... صدای پرواز دو پرنده رویایی به اوج می رسد. به عرش آسمان، جایی که در آن هیچ نگاه سیاهی نیست، جایی که در آن هیچ درفش سیاهی بلند نشده و نخواهد شد. آنجا سفید است. آنجا سرزمین رویاهاست. سرزمینی چون آینه صاف که به خدا نزدیک تر است.
برچسب: نویسنده: فرومی تاريخ: دوشنبه 23 فروردين 1395 ساعت: 2:06

پیامبر(ص) به مدینه آمدند. خبر بگوش یکی از علمای یهودی بنام«ابن صوریا»رسید او با تنی چند از یهود، به دیدار رسول اکرم(ص) آمدند. از پیامبر سوالات مختلفی كردند و نشانه هایى را كه گواه نبوت او بود، جستجو کردند.
در نهایت پرسیدند: «اى محمّد! خواب تو چگونه است؟... به ما اطلاعاتى درباره خواب پیامبر موعود داده شده است.
پیامبر(ص) فرمود: «چشم من به خواب مى رود اما قلبم بیدار است»
گفتند: «راست گفتى اى محمّد»ابن صوریا سرش را تکان داد و گفت:«یك سوال باقى مانده كه اگر آن را صحیح جواب دهى به تو ایمان مى آوریم و از تو پیروى خواهیم كرد.
«نام آن فرشته اى كه بر تو نازل مى شود چیست؟»
پیامبر(ص) فرمود: جبرئیل است.
ابن صوریا گفت: او دشمن ماست! دستورهاى مشكل درباره جهاد و جنگ مى آورد، اما میكائیل همیشه دستورهاى راحت آورده، اگر فرشته وحى تو «میكائیل» بود به تو ایمان مى آوردیم!
به این ترتیب بود که این آیه نازل شد و جواب یهودیان را داد:
قُلْ مَنْ كانَ عَدُوّاً لِجِبْریلَ فَإِنَّهُ نَزَّلَهُ عَلى قَلْبِكَ بِإِذْنِ اللّهِ مُصَدِّقاً لِما بَیْنَ یَدَیْهِ وَ هُدىً وَ بُشْرى لِلْمُوْمِنینَ مَنْ كانَ عَدُوّاً لِلّهِ وَ مَلائِكَتِهِ وَ رُسُلِهِ وَ جِبْریلَ وَ میكالَ فَإِنَّ اللّهَ عَدُوٌّلِلْكافِرینَ
آن ها مى گویند: «ما با جبرئیل دشمن هستیم»!
بگو: «كسى كه دشمن جبرئیل باشد (در حقیقت دشمن خداست؛ چرا كه) او به فرمان خدا، قرآن را بر قلب تو نازل كرده است؛ در حالى كه كتب آسمانى پیشین را تصدیق مى كند؛ و هدایت و بشارت است براى مومنان» كسى كه دشمن خدا و فرشتگان و رسولان او و جبرئیل و میكائیل باشد (كافر است) خداوند دشمن كافران است.
منابع:
بقره آیه، آیه 97 و 98 مجمع البیان تفسیر كبیر
المیزان بحار الانوار، ج 9، ص 66
به ترتیب جمع آوری،هفتاد و سومین سوره است. به ترتیب نزول،سومین سوره است كه بعد از سوره «قلم» و قبل از سوره «مدثر» نازل شده است.
برچسب: نویسنده: فرومی تاريخ: دوشنبه 23 فروردين 1395 ساعت: 2:06

خیلی دیر شده بود. یواشکی توی حیاط را نگاه کردم. هیچکس توی حیاط نبود، حتی خانم ناظم.
با ترس و لرز وارد حیاط شدم وتا توان داشتم؛ یک نفس دویدم به سمت کلاس. صدای خانم معلم از پشت در کلاس به گوش می رسید. داشت حاضر و غایب می کرد. جرات در زدن نداشتم. خیلی بد شد.
اصلا"دلم نمی خواست که اولین روز مدرسه تاخیر داشته باشم. همین که خانم معلم اسمم را خواند، از پشت درگفتم: «حاضر!»
در باز شد. خانم معلم با چشم های گرد شده سر تا پایم را برانداز کرد و گفت:
« مینا! این چه سر و وضعیه برای خودت درست کردی؟»
نگاهی به خودم انداختم. از خجالت عرق کردم و سرم را پایین انداختم.خیلی خیلی بد شد. دکمه روپوشم را بالا و پایین بسته بودم که هیچ، با شلوار خانه ام آمده بودم مدرسه. یکی یکی سر و کله بچه های فضول کلاس که گردن دراز می کردند و سرک می کشیدند بیرون کلاس، از لای در بیرون زد.
از همه بدتر سمیرا، دختر همسایه هم توی کلاس ما بود. تامرا دید با صدای بلند خندید و گفت:
«بچه ها نگاش کنید!...» کلاس از خنده منفجر شد.
از خواب پریدم. از جا بلند شدم. نگاهی به بیرون انداختم. هنوز هوا کاملا روشن نشده بود.
چراغ اتاق را روشن کردم. روپوشم اتو شده روی جالباسی آماده بود. مادر آن را برایم آماده کرده بود و زده بود جالباسی؛ اما کیفم...خدای من فراموش کرده بودم آن را آماده کنم.
از تخت پریدم بیرون، کیفم را از روی میز تحریرم برداشتم، زیپش را باز کردم تا ... چشم هایم داشت از حدقه می زد بیرون، ازمداد و تراش گرفته تا لوازم شخصی وتغذیه، تویش پیدا می شد.
هرچه فکر کردم یادم نمی آمد کی آن را مرتب کرده ام تا جای که یادم می آمد یا مشغول تلویزیون نگاه کردن بودم یا مشغول بازی و بازیگوشی.
باید کار مادر باشد؛ شاید وقتی آخر شب روپوشم را زده جالباسی متوجه شده که کیفم را آماده نکرده ام. نگاهی به اتاق انداختم. هنوز به هم ریخته و شلوغ بود. از خودم خجالت کشیدم.
دیروز مادر چندبار از من خواسته بود مرتبش کنم اما هر بار فقط گفتم:
«باشه، چشم... بعدا" مرتبش می کنم!»
اما مثل همیشه این قدر دست دست کردم تا شب شد و موقع خواب،و باز هم مثل همیشه گفتم :
«بماند برای فردا»
خودم هم نمی دانم این فردا کی از راه می رسد؟!
جلوی آینه رفتم، تصویرم به من لبخند زد و گفت:
«چرا امروز همان فردایی نباشد که منتظرش هستی»
به او لبخند زدم و بدون معطلی شروع به تمیز کردن اتاقم شدم. آخرین کتاب را که توی قفسه کتاب داستان هایم گذاشتم، صدای در بلند شد، مادر بود.
آمده بود بیدارم کند.صدایم را که نشنید، دوباره در زد و گفت:
«دخترم بیداری مادر، پاشو دیرت می شه ها!!!... خوب نیست اولین روز مدرسه دیر برسی!»
پدر بزرگم، بهترین دوست من بود. وقتی در حیاط را باز کردم، با دیدن عصای پدر بزرگ که گوشه حیاط بود، انگار دنیا را به من دادند...
برچسب: نویسنده: فرومی تاريخ: شنبه 21 فروردين 1395 ساعت: 21:39

ماهی سرخ تنگ بلور دلم هوای تو را دارد یا مهدی (عج)، هوای رسیدن و دریایی شدن.
ماهی سرخ دلم می داند که امواج دریای کنارت، همیشه آرام است.
می داند که دل تمام اقیانوس ها به تو ختم می شوند و می داند که ساحل تو همیشگی است. ماهی سرخ تنگ بلور دلم، تنها کنار ساحل تو آرام می گیرد.
آن گاه، دیگر نه از طوفان و موج های سهمگین روزگار می هراسد، نه حتی از تور صیاد و شکسته شدن تنگ بلورش!
ماهی سرخ، هر روز و هر لحظه به انتظار دریایی شدن، در فکر اقیانوسی بی کران، در فکر ساحلی ابدی و همیشه پایدار مانده است.
ساحلی ماندگار، همیشگی و آرام، ساحلی امن و امان...
برچسب: نویسنده: فرومی تاريخ: شنبه 21 فروردين 1395 ساعت: 21:39
زمان زیادی از آشکار شدن رسالت پیامبر (ص) نگذشته بود که پیامبر اسلام (ص) به سران قبایل و سرزمین های دیگر نامه ای نوشتند و آن ها را به دین خود دعوت نمودند.
یکی از این نامه ها، نامه ای بود که به اسقف نجران نوشته بودند. که به وسیله آن مسیحیان نجران را به آئین اسلام دعوت نموده بودند. همین که اسقف نامه به دستش رسید و نامه را خواند، شورایی تشکیل داد که در آن شخصیت های مذهبی و غیرمذهبی حضور داشتند، آن ها وارد مدینه شدند و به دیدن پیامبر رفتند.
نمایندگان نجران پس از دیدار با پیامبر با ایشان به مباحثه و تبادل نظرات و افكار پرداختند و در مورد حضرت مسیح، حضرت مریم و خدا به گفتگو نشستند، در نهایت گفتند: «حرف های تو قانع کننده نیست!... در این هنگام حضرت جبرئیل نازل گردید، و آیه مباهله را برای پیامبر (ص) عرضه کرد. فرمان الهی از این قرار بود:" هرگاه بعد از علم و دانشی كه (درباره مسیح) به تو رسیده، (باز) كسانی با تو به مجادله و ستیز برخیزند، به آن ها بگو:
«بیایید ما فرزندان خود را دعوت كنیم، شما هم فرزندان خود را؛ ما زنان خویش را دعوت نماییم، شما هم زنان خود را؛ ما از نفوس خود دعوت كنیم، شما هم از نفوس خود؛ آنگاه مباهله كنیم؛ و لعنت خدا را بر دروغگویان قرار دهیم "( آل عمران/61) و اینگونه خداوند پیامبر را مأمور كرد تا با آنان که بیهوده مجادله می کنند و حق را قبول نمی کنند، مبادله کنند.
نمایندگان نجران از پیامبر وقت خواستند و قرار شد فردای آن روز در نقطه ای خارج از شهر مدینه به مباهله بروند. اسقف به نمایندگان نجران گفت:
در مراسم اگر محمد با فرزندان و خانواده اش برای مباهله آمد، از مباهله با او بترسید و اگر با یارانش آمد با او مباهله كنید، زیرا چیزی در بساط ندارد. پیامبراكرم (ص) به همراه حضرت علی، امام حسن و امام حسین و حضرت فاطمه علیهم السلام به سمت صحرا رفت. نمایندگان نجران پشت سر اسقف حركت می كردند و به محل رسیدند.
تا پیامبر را دیدند، از همراهان ایشان پرسیدند، خبر رسید:
«محمد(ص) با پسرعمو که داماد او و محبوبترین خلق خدا نزد او است و دو دخترش، فاطمه(س)است كه عزیزترین کس اوست، و پسران فاطمه و علی که نزدیك ترین افراد به قلب او هستند، آمده»
اسقف ترسید وگفت: «نه، من مردی را می بینم با كمال جرأت به مباهله آمده و می ترسم راستگو باشد.من چهره هایی را می بینم كه هرگاه دست به دعا بلند كنند و از درگاه الهی بخواهند كه بزرگترین كوهها را از جای بركند، فوراً اینطور خواهد شد. بنابراین، هرگز صحیح نیست ما با این افراد مباهله کنیم. بعید نیست كه همه ما نابود شویم و عذابش همه مسیحیان را بگیرد و در روی زمین حتی یك مسیحی باقی نماند و این گونه تسلیم فرمان حق شدند.
مسلم بن حجاج نیشابوری" صاحب " صحیح" معروف كه از كتب شش گانه مورد اعتماد اهل سنت است. در جلد 7 صفحه 120.
احمد بن حنبل" در كتاب " مسند" جلد1، صفحه 185.
طبری" در تفسیر معروفش در ذیل همین آیه، جلد سوم، صفحه 192.
حاكم" در كتاب " مستدرك" جلد سوم، صفحه 150.
حافظ ابونعیم اصفهانی" در كتاب " دلائل النبوة" صفحه 297.
واحدی نیشابوری" در كتاب" اسباب النزول"، صفحه 74.
فخر رازی" در تفسیر معروفش، جلد8، صفحه85.
ابن اثیر" در كتاب " جامع الاصول"، جلد 9، صفحه 470.
ابن جوزی" در " تذكرة الخواص" صفحه 17.
نویسنده:لیلاصادق محمدی
تهیه: مینوخرازی
تنظیم: فهیمه امرالله
شبکه کودک و نوجوان تبیان
به ترتیب جمع آوری،هفتاد و سومین سوره است. به ترتیب نزول،سومین سوره است كه بعد از سوره «قلم» و قبل از سوره «مدثر» نازل شده است.
برچسب: نویسنده: فرومی تاريخ: شنبه 21 فروردين 1395 ساعت: 21:39
اولین قاشق غذا را که به دهان بردم با طعم ناجورش فهمیدم چه دسته گلی آب داده ام!
سن و سالی نداشتم و تازه برای اولین مرتبه غذای مورد علاقه پدر را درست کرده بودم.
با این که خیلی دقت کردم باز هم غذایم درست و حسابی از کار در نیامد. قاشق دوم را به زور خوردم؛ در همان حال زیرچشمی به پدر نگاه کردم تا ببینم عکس العمل او چگونه است؟
تعجب کردم! آخر پدر، با اشتهایی خوب در حال خوردن غذا بود و بی آن که حالت صورتش عوض شود از دست پخت من تعریف می کرد.
در بین حرف هایش می گفت:
-«غذای دخترم معصومه یک طعم اشتها آوردارد.»
پدر آن قدر از دست پخت من تعریف کرد که بعد از آن روز اعتماد به نفسم زیاد شد و غذاهایم خوردنی تر.
خاطره ای از شهید محمد پور رحمانی جا غرق
راوی: معصومه پور رحمانی جا غرق، دختر شهید
برچسب: نویسنده: فرومی تاريخ: پنجشنبه 19 فروردين 1395 ساعت: 5:19
آخر قصه چی می شه؟
کی می ره و کی می مونه؟
یه برگ خسته تا کجا
اسیر باد و بارونه؟

به من بگو کی می رسه
میوه کال آرزو؟
واسه یه بارم که شده
حقیقتو بهم بگو
چشمای تو بهم می گه
تو تا همیشه زنده ای
پر بزن از تو قاب عکس!
بگو هنوز پرنده ای ...
اینو ولی خوب می دونم
سکوت تو یعنی صدا
بخون دوباره از وطن
چکاوک شهید ما
این روزا باز تازه شده
حرف و حدیث سفرت
دنبال عکس تازه ان
روزنامه ها از پسرت ...!
عکستو می بینم، ولی
عکس تو رفتار می کنم
ازت خجالت می کشم
خودم رو تکرار می کنم
اسم تو اما تا ابد
یه پنجره به بودنه
یه آسمون ساده با
ستاره های روشنه
من و تو و یه قاب عکس
بازم سکوت، بازم نگاه
یه شال سبز، یه قمقمه
یه کوله پشتی و کلاه

یه ذره خاک و یه پلاک
یه دونه ساعت مچی
آخر قصه چی می شه؟
من که نفهمیدم، تو چی؟
شاعر:حمیدهنرجو
تهیه: مینو خرازی
تنظیم: فهیمه امرالله
شبکه کودک و نوجوان تبیان
برچسب: نویسنده: فرومی تاريخ: پنجشنبه 19 فروردين 1395 ساعت: 5:19
چنان در فكر فرو رفته بودم كه نفهمیده بودم چارپا مدتى است به بیراهه افتاده است. ناگهان، در كنار خرابه هاى قریه اى با خاك یکسان شده، به خود آمدم و دریافتم كه از راه خود منحرف شده ایم. چارپا را نگه داشتم. خسته و بى رمق بودم. با درماندگى، به خرابه هاى بازمانده از آن روستای قدیمی كه تا لبة دیوارها در شن و خاك فرو رفته بود نگاه انداختم.
به اطراف نیز نگاه كردم، اما هیچ نشانى از آبادى به چشم نمى خورد. چاره اى نداشتم، باید آن راه دراز را دوباره باز مى گشتم. اما تصور طول راه بر من سنگینى مى كرد. به دیوار كوتاهى كه در كنارم بود تكیه دادم. پایم را دراز كرده و چوبدستى را با دو دست در مشت گرفتم و یك سر آن را بر دوش خود نهاده و سر دیگر را، پیش پاى خودم روى زمین گذاشتم. چارپا، روبه روى من، كمی آن سوتر، زیر بار ایستاده بود. الاغ ریز نقش بود. با موهاى خاكسترى رنگ و زیر شكمش به سفیدى می زد.
نگاهى به او انداختم و نگاهی به خرابه هاى اطراف، و با خود اندیشیدم: «در همین خانه كه اكنون من به دیوار خراب آن تكیه داده ام، روزگارى دور، انسان هایى زندگى مى كرده اند، به هم عشق یا كینه مى ورزیده اند، همدیگر را دوست یا دشمن مى داشته اند؛ اكنون حتى استخوان هاى آنان هم بر جاى نمانده است!»
تامل در سرگذشت قریه و مردمانى كه در آن زندگى مى كرده اند، دیگر بار به اندیشه هاى قبلی ام جان داد و در آن حال و هوا بودم كه پشت چشم هایم گرم شد و كم كم به خواب عمیقى فرو رفتم...
وقتی از خواب بیدار شدم، شبح کسی را روبه روى خود دیدم. او از من پرسید: «فكر مى كنى چه قدر در كنار این دیوار مانده اى؟» چشم هایم را مالیدم و با بی حالی گفتم: «چند ساعت یا حدود یك روز!»
وقتى به خود آمدم، اثرى از چارپاى خود و سبدهاى انجیر و انگور ندیدم.
دیگر شخصی را که بالای سرم ایستاده بود، واضح می دیدم. گویا فرشته ای بود. لبخندی زد و گفت: «اما تو درست یكصد سال است كه در همین جا بوده اى و آن استخوان ها هم بازمانده چارپاى توست. اكنون بنگر كه خداوند چگونه آن را نیز جان مى بخشد.»
از شنیدن حرف های او کم مانده بود قالب تهی کنم. هیچ باورم نمی شد. با شگفتى و حیرت نگاهی به استخوان ها انداختم و ناگهان دیدم كه استخوان ها ناپدید شد و چارپای من به همان حالتی كه یكصد سال پیش بود پیش رویم ایستاده است، با همان بار انگور و انجیر! پس بى اختیار به پروردگار سجده کردم و گفتم: «اینك مى دانم كه پروردگار بر هر چیز تواناست.»
شهر من به كلى دگرگون شده بود. نوع لباس ها، چهره ها، ساختمان ها، خیابان ها و كوچه ها تغییر كرده بود. با سختى بسیار، خانه خود را پیدا كردم. در زدم. منتظر دخترک بودم. خادمه خانه ام. امّا ناگهان در که باز شد پیرزنى روبه رویم کمر راست کرد. با تعجب پرسیدم: «مگر اینجا خانه عُزِیر نیست؟»
پیرزن، بی اختیار به گریه افتاد و با حسرت پاسخ داد: «آرى، اینجا خانه اوست، اما خود او سال هاست که از دنیا رفته است.» لبخندی زدم و گفتم: «من خود، عزیرم! خداوند مرا یكصد سال از دنیا برد و سپس دوباره به دنیا برگرداند.»
پیرزن با ناباورى گفت: «باورم نمی شود! ...عزیر مستجاب الدعوه بود. اگر راست مى گویى، دعا كن كه من نیز چون همان ایام، جوان شوم!»
دست به درگاه خدا بلند کردم و دعایم با گریة پیرزن به آسمان ها رفت. لحظاتی نگذشته بود که او نیز جوان شد. از آن پس از سوى خداوند، پیامبر قوم خود شدم و سال ها امت خویش را به راه حق راهنمایی و هدایت کردم.
دلم گرفته بود. گفتم سوار الاغم بشوم و بروم باغ، تا دلم آرام گیرد. به دخترک گفتم: «تا عصر برمى گردم، مى روم از باغ بالا قدرى انگور و انجیر بیاورم.» او خادم خان
برچسب: نویسنده: فرومی تاريخ: پنجشنبه 19 فروردين 1395 ساعت: 5:19
پر می کشم و تا حضورت می آیم. می خواهم دست های سخاوتت را در برابرم بگیری تا در آن ها لانه کنم .
تا سایه رحمتت بر سر ملیچکی چون من بیفتد. آن گاه دیگر نه از باد می هراسم که تار و پود لانه ام را به بازی گرفته و نه از چنگال سیاه عقابی که دارایی ام را به تاراج برده.
پر می کشم و تا حضورت می آیم. آن گاه دیگر از هیچ کس و هیچ چیز نمی هراسم. می دانم در محضر تو آسمان از ابرهای تیره و تار تهی شده و نگاه نیلگونش را به خاکیان دوخته. می دانم در محضر تو خاکیانی هستند که با ترنم وجودت تو جوانه جوانه از پیکرشان می روید.
پر می کشم و تا حضورت می آیم تا از دنیای سیاه و خاکیانش دور شوم و در آغوش آسمان پاکت جای گیرم. پس دست های سخاوتت را بگشای ، می دانم جایی برای من هست، برای ملیچک خسته از راهی که با امید تو پر و بال می گشاید.
برچسب: نویسنده: فرومی تاريخ: سه شنبه 17 فروردين 1395 ساعت: 16:39